تبليغاتX
خاتون

"در اين زمانه بي‌هاي و هوي لال‌پرست، خوشا به حال كلاغان قيل و قال‌پرست"

ـ چقدر تلخه باباي قصه ايران باشي، ۴۰ سال قصه‌هات توي كتاب‌هاي درسي اين مرز و بوم منتشر بشه، اما در روزهاي تلخ‌كامي و بيماري، هيچ كس به ديدارت نياد و تو در غربتي غريب در بيمارستان غرب تهران هر روز با فشار كلي دستگاه و دارو، روزها و شب‌هات رو به هم پيوند بزني . . .

ـ يه گزارش تصويري از مهدي آذريزدي در بيمارستان ... (اينجا)

ـ آسمان دلم به كوچ كلاغ‌هاي سياه عادت دارد ...

ـ من هيچي درس نخوندم!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 11 تیر1388   توسط ساره گودرزي  | 

ـ اين روزها هر كس صداي كوچكي از انفجار مي‌شنود، آشفته مي‌شود و دل‌نگران. اين‌روزها بمب كشف مي‌شود، آدم مي‌ميرد، همه القاب‌هاي رنگي و گاه سياه ـ سفيد مي‌گيرند. گويي التهاب سياسي كشور به تك‌تك آدم‌ها سرايت كرده است...

 

ـ دخترخاله شيرين زباني دارم كه به تازگي جمله‌اي ياد گرفته است: «اي چيه؟!» اين جمله را با شيريني خاصي بيان مي‌كند. خاله‌ام تعريف مي‌‌كرد، چند روز پيش كه ونك بودند و تعدادي از نيروهاي ضد شورش دور تا دور ميدان براي مبارزه با آشوبگران ايستاده‌ بودند، وقتي نگاهش به آن‌ها در آن لباس‌ها مي‌افتد، خيره خيره نگاهشان مي‌كند و به باتومي كه در دست يكي‌شان بوده، اشاره مي‌كند و مي‌گويد: «اي چيه؟!»


ـ ديروز كه سالروز تولد عزيزترينم هم بود، بزن بزني بود، همه برنامه‌هاي رنگيمون به هم ريخت!

ـ ما دلمان آرامش مي‌خواهد، كاش همه چيز هرچه زودتر آرام شود!

ـ ياغي ... (تولدت مبارك)

+ نوشته شده در  یکشنبه 31 خرداد1388   توسط ساره گودرزي  | 

سكوت مي‌كنم، سكوت براي دلم، سكوت براي روزهاي پرشور زجرآور. سكوت مي‌كنم تا شايد بشنوم صداي حقيقت را!
+ نوشته شده در  سه شنبه 26 خرداد1388   توسط ساره گودرزي  | 

ارنست همينگوي در كتاب «پيرمرد و دريا» يه جمله قشنگ داره؛


«يك قهرمان ممكنه بشكنه، اما شكست نمي‌خوره»

                             

                                 ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

ـ اين روزها و شب‌ها، تب و تابي در تهران و ساير شهرهاست؛ خدا به خير كند.

ـ سفر يك روزه به اصفهان، خوب و به يادماندني بود؛ خصوصاً كه تو هم بودي ...

ـ شب بود و سكوت و ستاره. من بودم و تو و اشاره ...

        

+ نوشته شده در  دوشنبه 18 خرداد1388   توسط ساره گودرزي  | 

يك روزهايي دلم مي‌گيرد، از تمام چيزهاي اطرافم، اما شايد بهتر باشد آدم‌ها را هم به آن اضافه كنم. اين روزها، دوست دارم بنشينم در گوشه‌اي از اتاقم و بدون هيچ نواي موسيقي به اطرافم خيره شوم. دوست دارم در سكوت خانه‌مان غرق شوم و هيچ صدايي مرا دگرگون نكند. دوست دارم، گاهي صداي پرنده‌اي پشت پنجره، من را به ياد «حامي» بيندازد، دوست دارم كتابم را بنويسم ...

                

ـ اينروزها، هر چند شادي و خنده ميزبان خوبي براي ثانيه‌هاي ماست، ولي گاهي شيطان غم، ميهمان ناخوانده‌اي است.

ـ براي گذر از آنچه به آن تعلق خاطري نداري، بايد جلوي خيلي چيزها بايستي.

ـ كاش بودن در روزهاي امروزي، تصويري ماندگار در قاب چشمانمان باشد.

+ نوشته شده در  یکشنبه 27 اردیبهشت1388   توسط ساره گودرزي  | 

اینروزها هر کجا می روی، پیچ رادیو را می چرخانی یا کانال های تلویزیون را که عوض می کنی، وقتی صفحات روزنامه ها و سایت های خبری را زیر و رو می کنی، ردپایی از نمایشگاه کتاب تهران می شنوی و می بینی و میخوانی.

بیست و دومین نمایشگاه بین المللی کتاب تهران هم با تمام فراز و فرودها و قوتها و کاستیها در حال برگزاری است، البته در این میان شانس با کسانی بوده که در روزهای میانی هفته به نمایشگاه آمده اند و از ازدحام جمعیت در امان بوده اند.

راستی به نمایشگاه که آمدید، سری هم به غرفه خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا)  در حیاط شبستان اصلی بزنید.

می توانید خبرهای متنوع نمایشگاه ۲۲ را نیز در سایت خبرگزاری مطالعه کنید.

+ نوشته شده در  یکشنبه 20 اردیبهشت1388   توسط ساره گودرزي  | 

شايد ستاره‌هاي آسمان نتوانند همراه ما پايكوبي كنند

ولي اين را بدان

آنها ما را تا صبح بدرقه خواهند كرد ...


                        

ـ دلم مي‌خواهد دو روز تعطيل باشم و فقط فيلم ببينم و كتاب بخوانم و ...

ـ از بس عطسه كردم، فكر مي‌كنم آنفولانزاي خوكي گرفتم!

ـ و جهان سرشار رنگ‌هايي است كه ديده نمي‌شوند...

+ نوشته شده در  دوشنبه 7 اردیبهشت1388   توسط ساره گودرزي  | 

... و بالاخره من و ياغي‌ترين همدست شديم، به ياري خدا و مدد ستاره‌ها ...




ـ اين روزها و شب‌ها، باور كرده‌ام كه ستاره زهره هم به شادي‌هايمان حسادت مي‌كند ...

ـ من با تو خوشم، تو خوشي با دل من ...

ـ‌ يا علي گفتيم و عشق آغاز شد...

+ نوشته شده در  شنبه 29 فروردین1388   توسط ساره گودرزي  | 

علاقه‌ام به كتاب‌ و جمع‌آوري كتابخانه‌اي خوب از كتاب‌هاي دوست‌داشتني را مديون دوستاني هستم كه در عرصه‌هاي مختلف زندگي همراهي‌ام كرده‌اند. البته حضور من در خبرگزاري كتاب نيز با آشناييم با دوستان قديمي ارتباط دارد. چند روز پيش دبير سرويسمان موضوعي پيشنهاد كرد درباره كتاب‌هاي كرايه‌اي. يادداشتي نوشته‌ام در اينباره اينجا .

ـ هر وقت دوست داشتم كتابي جديد داشته باشم و ميان درس‌ و كتاب‌هاي مدرسه مجالي پيدا مي‌كردم، مسيرم را از مدرسه به سمت ميدان جمهوري كج مي‌كردم و خود را به كتابفروشي «محمد» مي‌رساندم. قبل از هر چيز نگاهم را به اطلاعيه‌ها و كاغذهاي روي شيشه مي‌دوختم و آن كاغذ كه: كتاب كرايه داده مي‌شود. بعد براي كرايه جديدترين كتاب‌هاي چيده شده  روي پيشخوان وسوسه مي‌شدم. اما بايد به گونه‌اي برنامه‌‌ريزي مي‌كردم كه پول‌‌هايم براي زنگ‌هاي تفريح و خوراكي‌هاي بوفه كم نيايد، از سويي، كتاب‌ مورد علاقه‌ام را هم كرايه كنم ....

+ نوشته شده در  پنجشنبه 27 فروردین1388   توسط ساره گودرزي  | 

و بالاخره ....

فاصله‌هاي ميان من و تو برچيده شد

و

ما شديم

نمي‌گويم به سادگي

چون سختي‌هايش را چشيده‌ايم

ياغي من ...

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

ـ كه عشق آسان نمود اول ...

ـ بهار گرفتگي اينروزها سراغ شما هم آمده است؟!

+ نوشته شده در  یکشنبه 23 فروردین1388   توسط ساره گودرزي  |