شیشه شکست ![]()
دل من شیشه نبود ![]()
اما به سنگ تو شکست .... ![]()

"در اين زمانه بيهاي و هوي لالپرست، خوشا به حال كلاغان قيل و قالپرست"
شیشه شکست ![]()
دل من شیشه نبود ![]()
اما به سنگ تو شکست .... ![]()
شیشه شکست ![]()
دل من شیشه نبود ![]()
اما به سنگ تو شکست .... ![]()
از زمانی که به یاد داریم ...
داغون و کمر به دست بودیم ...
بودیم و بودیم و بودیم ....
گرچه ناخواسته دل مهربانت را شکاندم باور کن تقصیرمن نبود
در بازی سخت زمانه گرفتار بودم و اسیر دست های کارگردان
گاهی آنچنان در نقش خود فرو میرفتم که خود را از یاد می بردم
از یاد می بردم که چگونه و چرا تو را هم وارد بازی خود می کردم
گاهی آنچنان همژای من می شدی که از خودم خجالت می کشیدم
ولی دوباره مرا به خاطر تمام نقش ها و بازی های آماتوریم مرا ببخش ....
مرا ببخش ... ببخش ...
همره مرد سفر می تازید ....
شادی و شادابی همسفر راهش بود
شاخه آبی احساس به دستانش بود
در دلش مهر و غرور
و سرش پر بود از شاپرکان رنگین ....
دور زدم، خواستم برگردم دیدم دوربرگردان را برداشته اند... ترسیدم فکر کردم دیگر راهی باقی نمانده، یا باید جلو بروم و یا اینکه راهی برای برگشتم پیدا کنم. آنقدر این پا و اون پا کردم تا خورشید غروب کرد. من خسته من تنها من رنجور ... حالا چی کار کنم؟ به کی متوسل بشم؟! ستهام دیگه توان نداره و پاهام نای راه رفتن رو از دست داده ... آخه هیچ بنی بشری اینجا پیدا نمی شه ... خدااااااا پس من چی کار کنم؟ پتا اسم قشنگتو روی زبونم جاری شد، مثل یه سیاره نور و روشنی جلوی چشم هام روشن شد... یه لحظه از خودم بدم اومد .... تو اینجا کنارم بودی و من اینهمه از تو دور بودم، تازه به اینهمه بدی تا صدات کردم مثل یه پدر مهربون کودک گناهکارتو بغل کردی و بخشیدیش ... دوستت دارم ...
گاهی به بازی زمانه نگاه میکنم. به تقدير که نامردانه که ما را در هم
می پيچد... به دنيا که مکارانه فریبمان ميدهد ... به کلاف سرنوشت که
در دست های ما گره می خورد ... به مردانه بودن ... به ايستادگی
ها ... به بودن ها ... به ماندن ها ... به رفتن ها ... به ...
روزهایی که می شود با تو شب کرد
ثانیه هایی که با تو دقیقه می شوند
دقایقی که با تو به ساعت می رسند
ساعت هایی که ...
همه و همه می آیند و می روند
چون روز چون شب
تو میمانی و خاطره ها ...
بمان برای همیشه ...
يک دنيا محبت و مهربانی برای تو ...
آغوشی پر شادی و شادمانی برای تو ...
لبانی سراسر گلخند و شادابی برای تو ...
دست هايم نگاهم زندگيم تمام وجودم برای تو ...
اما
دلت برای من ...
برای بون و با تو زيستن
بهانهای جز حضور تو پيدا نمی کنم
گاهی اگر بيرحم میشوم
نازنينم ...
مرا ببخش ...
فاصله است
ميان آنهمه پاکی و مهربانی
و اينهمه
ناپاکی و بی مهری
گاهی لايق لعتی ميشوم
که سزاوار آن نيستم
با همه مشغولی ها
هنوز تویی که
یکه تاز دل منی
مدعی احساسم نباش
تويی که مدت هاست از من گريزانی
من به اميد آن روزی نشسته ام
که تو بيايی
نگاهم کنی ....
و بمانی
برای هميشه ...
هميشه و هميشه ...
شاهدی برای حرفهايم نخواهم داشت
تنها دلم برای تو واگويه خواهد کرد
که در آسمان بی انتهای وجودم
جز تو ستارهای هرگز نخواهد درخشيد ...
نخواندن و نشیدن از تو برایم سخت بود برا ی همین
همدم روزهای تنهاییم در نوروز
دفتری بود که هر روز در آن برایت بسیار نوشتم
اکنون در روزهای میانی فروردین ماه
برایت واگویه هایم را بازگو می کنم:
گاهی چنان از حس بودن سرشارم
که بی تو بودن در خيالم نمی گنجد...