تبليغاتX
خاتون

ـ حرف‌هاي ما هنوز ناتمام تا نگاه ميكني وقت رفتن است ـ

یه حسی دارم ... نمی دونم چه حسیه، از کجا اومده و منو به کجا می بره

 

حتی نمی دونم آخرش چی میشه

 

فقط برام دعا کنین ...

+ نوشته شده در  جمعه 16 تیر1385   توسط ساره گودرزي  | 

هر روز صبح حول  حوش ساعت 9 می آید و می ایستد سر یکی از همان خیابان های معروف شهر. کوله پشتی مندرسش را آویزان می کند به درخت چنار، روبروی خرابه ها، دست هایش را در هم گره می کند و کمرش را قوس می دهد، شاید نرمش صبحگاهی می کند ...

صورتش همیشه اصلاح کرده اما همرنگ لباس هایش چرک مرده است. گمانم مدت هاست آبی به صورتش نخورده و این روزها جز دود و سیاهی به خود رنگی ندیده ...

دستمالش را در باریکه آب جوی خیابان خیس می کند و کم رمق آب نداشته دستمال را می گیرد. منتظر است تا چراغ قرمز شود، فکر کنم تنها کسی که دوست دارد چراغ قرمز طولانی شود همین مرد تنهای ما باشد...

 

وقتی چراغ قرمز می شود، کار او هم شروع می شود، حالا باید گرد و غبار شیشه ها را پاک کند، کی چراغ زندگیش برای پاک کردن زنگار خودش می رسد خدا می داند...

وقتی لبخند بر لبهایت می خشکد که مرد با قامت خمیده اش روی شیشه ماشین های ایستاده پشت چراغ قرمز می افتد و با دستمال چرک مردش شیشه ها را پاک می کند، راننده دستش را می گیرد: پاک نکن ... نکن مافنگی! نمی خوام ...

گوشش بدهکار نیست اما، سراغ آن یکی ماشین می رود، او هم قبل از اینکه مرد نزدیک شود جلوی داشبورد ماشین دنبال پول خرد می گردد: بیا اینو بگیر دست از سر ما وردار ...!

چراغ سبز می شود، دوباره مرد در میان راه  راه های چهارراه ایستاده. اتومبیلی با سرعت زیاد از کنارش رد می شود تا از چراغ جا نماند ... مرد خودش را کنار می کشد ...

خورشید رفته رفته پشت ساختمان های غربی پنهان می شود، مرد نبش چهارراه چنبک زده و سیگار می کشد، انگاری سیگار راضی اش نمی کند، خمار است لابد!

ساعتی بعد، کنار پنجره ایستاده ام. کوله پشتی هست و اما خودش نه. می بینمش از آن پایین می آید، قبراق تر از ساعت پیش به چهارراه می رسد و اولین چراغ قرمز را با لبخند استقبال می کند...

حالا مرد شیشه ماشین ها را با زور بیشتری دستمال می کشد، این را از حرکت دستمال چرک مرده روی شیشه می توان فهمید، تلاش بیشتری باید کند، تا سئانس بعدیش وقت زیادی ندارد ...

 پول لازم دارد ...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 12 تیر1385   توسط ساره گودرزي  | 

چقدر باید صبر کنم و تنهاییم را

در آیینه سکوت تماشا کنم

تا کی باید

صبور بنشینم

حرفی نزنم و بر نوایی دل بسپارم

که خوب می دانم

روزی به پایان خواهد رسید

دیگر نمی خواهم

در تصویر آینه

دختری خموده ببینم

من یکی از این همه دیدن خسته شده ام

آن طرف یکی

از ندیدن می خواند

ندیدن زیبایی هایی که

نمی داند

روزی زشت خواهند شد

و این طرف

من خسته ام

از دیدنی های تکراری

تکرار ... تکرار

حتی در واژه های هر روز انتظار

تکرار موج می زند ...

تنها بهانه ام تویی که ناباورانه

به امیدت مانده ام ...

تنها تو ...

+ نوشته شده در  سه شنبه 6 تیر1385   توسط ساره گودرزي  | 

نگاهش را پرت کرد روی پلک هایم ، از سنگینی اش چشم هایم را باز کردم؛ نور آفتاب پاشید روی صورتم، سیاهی چشم هایش روی صورتم چنگ می انداخت، عرق، پشت لبش دانه دانه سبز می شد و رشد می کرد؛

ـ تا حالا شده یه بچه با سنگ بزنه شیشه دلتو بشکنه؟

حرف که می زد، هن هن نفس هایش توی صورتم می خورد، بوی ماندگی می داد.

* ....

چشم هایش را درشت کرد، مشتش را کوبید به دیوار و فریاد زد؛

ـ اگه شیشه ات بشکنه، چی کار باید بکنی؟ پلاستیک بچسبونی؟ بیخیالش چی؟ یا بری دوباره یه شیشه بگیری؟

      * ....

عرق پیشانی اش را با پشت دستش پاک کرد و آرام گفت؛

ـ باید یه شیشه بذاری، جلوش هم یه حصار بلند بلند بلند بذاری ... آره؟

     * ....

این بار چشم هایش را ریز کرد، سرش را جلو آورد و سایه دست هایش را هجوم وار بالای سرم نگه داشت؛

ـ یه حصار از نفرت، یه حصار از کینه، اونجوری نگام نکن ...

     * ...

پاهایش انگار سست شده باشند، زانوهایش خم شد، روی زمین نشست؛

ـ پس چی میخوای حصار محبت بکشم؟ باز یکی بیاد، مثل یه ذره نور بره توش، ذره ذره آبم کنه؟

    * ...

آرام آرام، بدون عجله دایره لغاتش را به رخم می کشید؛

ـ این بار که حصارشو کشیدم، یک قفلم براش گذاشتم، کلیدش هم دست خودم بود ... پس چرا ...

    * ....

با چشم هایش از پشت موهای پیشانی اش نگاهی کرد و بریده بریده گفت؛

ـ می دونی چند وقیته دلم ... دلم یه جوری شده ...

    * ....

ـ می گم اونجوری نگام نکن، میدونم دیگه طاقتشو ندارم. اما چند وقیته شیشه های دلم داره می لرزه ...

   * ....

می ایستد و باز نفس هایش را جمع می کند؛

ـ می ترسم ... می ترسم، این بار دیگه طاقت نیارم، آخه اینبار فرق میکنه، خودم خواستم، خودم ...

  * ....

دست هایش را مشت می کند و روی هوا تکان می دهد؛

ـ خوب یک کلمه حرف بزن ...

+ نوشته شده در  جمعه 2 تیر1385   توسط ساره گودرزي  |