دیشب خبرش رو شنیدم، کلی ریختم به هم ...
دوست عزیزی که یک ماه پیش کار بزرگی برای من و دوستم زینب انجام داده بود بر اثر یک حادثه در بیمارستان بستری است، یک گرافیست و هنرمند خوب. محسن مالکی پاک، ساده و خالصانه یک کار نیمه تمام را با تمام خستگی هایش برایمان روبراه کرد، بدون هیچ چشم داشتی.
ریخته ام به هم، چون دو هفته ای می شود که دست های هنرمندش از کار افتاده اند و من تازه دو روز است که می دانم، آی سی یو، سی سی یو، حالا هم یکی دو روز است که در بخش عمومی بستری است.
امروز عصر که دست هایش را دیدم، یکهویی دلم ریخت پایین، وقتی اشک مادرش از پشت عینک پاییت میریخت و او زیرچشمی به آنها اشاره می کرد، وقتی انگشت هایش نای حرکت نداشتند و گردنش را با گچ پوشانده بودند.
مادر با بغض داستان تک پسرش را برایم تعریف می کند: «خدا خیرشان ندهد، خیلی اذیتش کردند، من که نمی گذرم، بعد شهادت آقا محمد امیدم به محسن تنها پسرم بود، ولی از من گرفتنش ... رفته بود شمال یکی دو روزی آب و هوا عوض کند، رفته بود دریا شنا کند. زیر آبی شیرجه می زند در آب، نمی دانست یک صخره زیر آب بوده، با سر می خورد به صخره ... اطراف نخاعش باد کرده، عصب های گردن و دست از کار افتاده!»
اشک هایش می ریزد روی چادر مشکی اش: « اگر محسن دیگر قلم نگیرد، دلش می میرد، طاقت نمی آورد، بچم هنرمند بود، حالا یعنی چی می شه ؟!!»


صورتکت رو بردار .......
