تبليغاتX
خاتون

ـ حرف‌هاي ما هنوز ناتمام تا نگاه ميكني وقت رفتن است ـ

نگاهی برای دیدن، صدایی برای شنیدن، امیدی برای بودن، دستی برای

 

گرفتن، سکوتی برای فریاد، آمدنی برای رفتن، رنگی برای سیاهی ...

 

دلم هوای تازه می خواهد، برای نفس کشیدن، چشمهایی می خواهد برای

 

دیدن. دلم سکوت سرشار می خواهد برای بودن. بودن و ماندن. دلم بهانه

 

می خواهد برای ماندن و ماندن و ماندن ...

                                            

                                            

+ نوشته شده در  جمعه 28 مهر1385   توسط ساره گودرزي  | 

                                             

صدای سازش تمام پیاده رو را پر کرده بود، و در تاریکی مطلق زیر نور مهتابی همبرگرفروشی دستهایش هنرمندانه روی ساز می رقصید. سرش را پایین انداخته بود، شاید آشنایی نبیندش !

غریبانه، می نواخت و می سرود. هربار که انگشتانش روی ساز بالا و پایین می رفتند نوایی حزن انگیز همه جا را پر می کرد. پسر کمی آن سوتر از مرد ایستاده بود، صدای زنگ تلفنش آهنگ بدقواره ای بود که با ساز پیرمرد همخوانی نداشت. انگار حواس همه پرت شد جز پیرمرد. سوسوی نور ماشین ها خیابان را نورباران کرده بود، اما پیاده رو همچنان تاریک بود، ساز همچنان می خواند و پیرمرد بی فریب می لولید.

سکه ها یکی یکی، دو تا دو تا کف آسفالت که می خوردند صدا می داد، اما ساز همچنان می رقصید. نم نمک صدایش را همراه ساز روی هوا پاشید. غربت صدا میان یک دنیا بوق و آهنگ گم شد، همچنان که غربت ماندنش میان جمعی مغموم ...

اما هنوز هم ...

پیرمرد همچنان می خواند،گوشی پسر بی تابی می کند، ساز پیرمرد می رقصد، ماشین ها بوق می زنند، نور خاموش می شود و خیابان مهتابی است ...

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 23 مهر1385   توسط ساره گودرزي  | 

 خوب حس می کنم چقدر آرامی

 چه تلخ

 

نمی بینی چقدر بی تابم !

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 20 مهر1385   توسط ساره گودرزي  | 

امروز جایتان حسابی خالی بود . . .

بچه ها آمده بودند، همه شان نبودند اما جمعشان جمع بود ...

رییس و روسا هم تشریف آورده بودند، شعر خواندند، بازی کردند، نقاشی کردند و کلی کار ...

راستی اگه تونستین منو توی جمعیت عکس سوم پیدا کنید ...

یه جایزه خوب دارین!!!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 16 مهر1385   توسط ساره گودرزي  | 

امروز یکی زنگ زد، گفت: «سلام، هفته ات مبارک ...!»

خنده ام گرفت، گفتم: «اینه دیگه. باشه. منم کودک، منم بچه ... چه فرقی می کنه، توفیرش چند سال ناقابله!»

صداشو تیز کرد که: «خیلی هم دلت بخواد ... از خدات باشه زنگ زدم بهت این روز رو تبریک گفتم.»

دستمو روی سینم گذاشتم: «بله، بله. بر منکرش لعنت ...!!!»

چند کلامی هم در باب کارهای روزانه صحبت کردیم و تموم شد. تلفن که قطع شد یادم افتاد بچه که بودیم هیشکی بهمون تبریک نگفت، اصلاً اون روزها کسی ما رو تحویل نمی گرفت چه به اینکه بهمون روز کودک رو تبریک بگه، روز دانش آموز هم بعد کلی همیاری و تلاش خانواده، یکی یک دانه شکلات آبناتی می دادند و به سلامت ...

اون وقت حالا ... یکی زنگ می زنه هفته کودک رو بهت تبریک می گه. خوشم اومد، حس خوبی پیدا کردم. اما به قول آقای دکتر فیلم آتش بس: «مگه کودک درونمون آدم نیست ...». این روزها روز اونه. کاری کنیم بهش خوش بگذره و حسابی توی این هفته بهش برسیم ...

واسه همین با خودم قرار گذاشتم 16 مهر (روز جهانی کودک) چند تا اس ام اس ـ پیام کوتاه ـ ابتکاری بسازم و بفرستم ....

دوستان عزیز منتظر باشید ...

راستی هفته تون هم مبارک

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 13 مهر1385   توسط ساره گودرزي  | 

...

ـ چقدر مسخره ام کردی ... چقدر به ریش من و دوست داشتنم خندیدی ....؟!

** قربانت روم ارزشش را ندارد، حرص نخورید !

- باتو هستم ... سرت را زیر انداختی به این خیال که کورم؟!

** قربان گردنش درد می کند، رهایش کنید ... خودش روزی می فهمد .

....

- با تو بودم ها ... نگاهت را می دزدی فکر می کنی چشم های پر طمعت را نمی بینم ...

** تصدقتان روم از این بگذرید، نمی دانست غلط کرد ... خودش هم می گوید ... ببینید ...

بگوووو. بگو دیگر ... مگر نگفتی خودم می گویم ...؟!

****** غلط کردم ... اشتباه کردم ... آری من اشتباه کردم ... آن روزی که نباید بیایم آمدم و

آن روز که می باید می رفتم نرفتم ... طمع کردم بر آنی که نه لایق تو بود و نه من لایقش

بودم ...

حال  تو نیز لایقش نیستی، آنچنان که ثابت شد؛ او نه تو را انتخاب کرد، نه مرا ...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 9 مهر1385   توسط ساره گودرزي  | 

رفتم زپی ات در همه دنیا تو نبودی

از شهر گرفتم ره صحرا تو نبودی

دنبال تو گشتم چه بسا باغ جهان را

گل بود ولی در بر گلها تو نبودی

...

با عشق تو پروانه شدم بر سر گل ها

ماهی شدم و در دل دریا تو نبودی

در شهر خیالم چه بسا گشتم و گشتم

همه بودند در آنجا تو نبودی

...

چون دور جوانیت گذشت آمدی از در

ای وای تو بودی برم، اما (تو) نبودی ... !

مهدی سهیلی کتاب (اولین غم و آخرین نگاه)

+ نوشته شده در  جمعه 7 مهر1385   توسط ساره گودرزي  | 

گاهی که گنگی سراپایم را می گیرد از خنده روده بر می شوم ...

نمیدانم چه بگویم نمی دانم از کدامش بگویم

برای همین فقط می خندم

احساس می کنم تو هم گنگی ...

تو هم به درد من دچاری

چرا چطور و چگونه اش را نمی دانم

فقط توصیه می کنم بخندی

لبخند ژکوند فایده ای ندارد ...

از ته دل بخند ...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 4 مهر1385   توسط ساره گودرزي  | 

هر روز که می گذرد

یکی از برگ های تقویم را جدا می کنی

من نگاهت می کنم

که بی تابی

که منتظری ....

انگار کم کم داری می فهمی

انتظار چقدر سخت است ... !!!

+ نوشته شده در  شنبه 1 مهر1385   توسط ساره گودرزي  |