تبليغاتX
خاتون

ـ حرف‌هاي ما هنوز ناتمام تا نگاه ميكني وقت رفتن است ـ

                        بهار 86

بهار 86 مي‌آيد و من با تمام دلخوشي‌هايم در 85 خداحافظي مي‌كنم. خوب مي‌دانم، سال ديگري در راه است و بايد خود را آماده كنم. آيينه مي‌گويد بايد همسفر شوم، با قطره قطره باران‌هاي بهاري و جاري شوم در رودهاي هميشه روان. بوي سبزه و خاك نمدار، رنگ سرخ ماهي‌ها، بادوم آجيل هفت رنگ، عيدهاي تانخورده، نوبر چاقاله، تجربه ديدن‌هاي يكباره و صداي عمونوروز ...

تصويرهاي قشنگي كه سال‌هاست كه در قاب چشمانم ماندگار شده‌اند و با نزديك شدن به بهار، رنگ و بوي تازه‌اي مي‌گيرند.

در اين ساعت‌هاي پاك و مقدس كه هر كس به روزگار خود مي‌انديشد و سعي دارد،‌ برگ‌هاي سياه ساعت‌هايش را به سپيدي‌ها پيوند بزند، آرزوي بهترين‌ها را براي يكايك شما دارم ....

 

«توضيح: يك سفر دو هفته‌اي به چند شهر دورافتاده دارم، اما حتماً سر مي‌زنم ...»

+ نوشته شده در  سه شنبه 29 اسفند1385   توسط ساره گودرزي  | 

                        بهار     

 

شايد بخنديد، اما باور نمي‌كنم. باور نمي‌كنم سال 1385 روزهاي پاياني خودش رو سپري مي‌كنه. آره، مي‌دونم باور بكنم يا نه، بايد غزل خداحافظي رو براش بخونم. نوشته‌هاي تقويم نشون مي‌ده روزهاي زيادي رو پشت سر گذاشتيم و بايد خودمونو براي محك زدن در يك سال جديد با موقعيت‌هاي متفاوت آماده كنيم. شايد به من زيادي خوش گذشته باشه، يعني كمي بيشتر از زيادي ...

امسال، سرآغاز تحولات بسيار خوبي بود. تحولات عاطفي، اقتصادي و اجتماعي كه ان‌شاءالله در آينده‌ام نقش بسيار مهمي را ايفا خواهد كرد. حس‌ روزهاي خوب دوست داشتن و دوست داشته شدن، تجربه چشيدن يك كار تمام وقت بعد از چند سال حق‌التحرير بودن، گسترش ارتباطات و آشنايي با آدم‌هايي كه شايد هيچ وقت نمي‌تونستم توي دنياي اطرافم باهاشون ارتباط برقرار كنم.

الان،‌ در حالي كه مشغول خوردن چيپس ذرت ترديلا با طعم تنوري‌ هستم و دقايقي پيش گزارش آينده‌سازان را تمام كردم، خاطراتم را مرور مي‌كنم و مي‌بينم كه سال 1385 شعله اميد را در دلم فروزان كرد، شعله‌اي كه اميدوارم در سال 1386 با توكل به خدا و همت عالي خودم درخشان‌تر از اين باشد.

«مردن نه آنست كه در خاك سيه دفن شوم 

                                        مردن آنست كه از خاطر تو با همه خاطره‌ها محو شوم»

+ نوشته شده در  دوشنبه 28 اسفند1385   توسط ساره گودرزي  | 

 

مادرم

گفته بود به گل دست نزنم

و پيش روي باغچه

پدرم

تابلويي نصب كرده بود:

«ورود ممنوع»

چقدر تقلا كردم

تا از سيم‌هاي خاردار رد شدم

جلو و جلو و جلوتر

هما‌ن‌جايي كه از آن منع شده بودم

حواگونه

به طمع گل‌ها مي‌رفتم

وسوسه شده بودم

اما خودم باور نمي‌كردم

انگشتانم را كه جلو بردم

تيزي خار را حس كردم

ترسيدم ....

آنقدر كه گريه‌ام گرفت

... چند ماهي است

تابلو ديگر نيست

مادر هم چيزي نمي‌گويد

اما من مي‌دانم

آنجا «ورود ممنوع» است ...

  

ورود ممنوع 

 

+ نوشته شده در  جمعه 25 اسفند1385   توسط ساره گودرزي  | 

يك شب پردود ... پر صدا .... پرهيجان ... !

به من كه خيلي خوش گذشت، هر چند سر و صداي خيلي‌ها بلند شد و صداي آژير آمبولانس‌هاي آتشنشاني و اورژانس دلهره‌ به دل‌ها مي‌انداخت، اما خوب بود. سيگارت، گاز، فشفشه، سرنج، سنگ آكواريوم، نارنجك‌هاي دست‌ساز و كپسول، اينقدر پرهياهو شهر را به هم ريخته بودند كه گاهي فضاي نفس كشيدن هم كم مي‌شد.

                                   چهارشنبه‌سوري

من كه معتقدم چهارشنبه‌سوري مي‌تواند يكي از بهترين و دوست‌داشتني‌ترين شب‌هاي هر ايراني باشد. وقتي در كشورهاي مختلف جوانان با برپايي جشن‌هايي چون گوجه‌فرنگي، بالشت، رنگ‌، عروسك‌، پرتغال و ... هيجانات خود را آرام مي‌كنند و جوانان و نوجوانان ما به دلايل مختلف و معلوم‌الحال نمي‌توانند انرژي خود را تخليه كنند، اين شب با تمام سر و صداهاي وحشتناكش مي‌تواند براي تمامي هيجانات دربسته وجودشان روزنه‌اي باشد. در اين ميان خوب است فرهنگ استفاده از وسايل آتش‌زا به آن‌ها داده شود تا علاوه بر كاهش آسيب‌، شب خوش و خاطره‌انگيزي براي همه‌مان رقم بخورد. 

ـ گزارش تصويري خبرگزاري مهر از چهارشنبه‌سوري را ببينيد: (كليك)

ـ‌ تجربه‌هاي چهارشنبه‌سوري 85 به روايت تصوير(1) 

ـ‌تجربه‌هاي چهارشنبه‌سوري 85 به روايت تصوير (2)

ـ تجربه‌هاي چهارشنبه‌سوري 85 به روايت تصوير (3)

+ نوشته شده در  چهارشنبه 23 اسفند1385   توسط ساره گودرزي  | 

                                دل ...          

 

گفتم:‌ چقدر خوبه، دل آدم به يه جايي بند باشه،‌ يه جاي محكم ....

گفت:‌ خوب‌تر از اون، اينه كه اونو كنارت احساس ‌كني،‌ هميشه و همه‌جا.‌ توي بيداري، توي خواب. حتي وقتي موهاتو توي آينه شونه مي‌زني يا از يه ليوان كريستال، آب آلبالو مي‌خوري !

 

 ـ نظر شما چيه ؟!

+ نوشته شده در  یکشنبه 20 اسفند1385   توسط ساره گودرزي  | 

                                     داداش محمد                       

امشب تولد بهترين و عزيزترين داداشي دنياست ...

يه داداش خوب و مهربون كه الان هر چي توي زندگيم دارم از محبت‌هاش، صداقتش و ايمانشه.

داداش محمدي كه بذر اعتماد رو با دستاي گرمش مهمون خونه دلم كرد، هموني كه مدت‌هاست با خوبي‌ها و بدي‌هام مي‌سازه، داداشي كه داشتنش براي خيلي‌ها آرزوئه ...

اينجا، توي اين فضاي مجازي،‌ پشت اين همه زرق و برق الكترونيكي دنياي نت، با تمام وجودم از خدا به خاطر داشتنش چنين داداشي تشكر مي‌كنم ....

 

داداش خوب من تولدت مبارك !!!

 

   (باورتون نمي‌شه امشب چقدر خوشحالم .... !!!)

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 17 اسفند1385   توسط ساره گودرزي  | 

 

مطمئنم با داستان‌هاي پائولو كوئيلو آشنا هستيد، از كتاب‌هاي كيمياگر و ورونيكا تصميم مي‌گيرد خودكشي كند بگيريد تا شيطان و دوشزه پريم  و كوه پنجم. خود من، «مكتوب» را بيشتر از همه دوست دارم. حكايت‌ها و نوشته‌هايي كه براستي بازگو كننده واقعيت‌هاي اطراف ماست. ورق زدن هر صفحه اين كتاب مي‌تواند افق جديدي را به روي زندگي شما باز كند. براي من كه حداقل اينطوري بوده.

                                 مكتوب

يك روايت را با هم مرور مي‌كنيم ...

پيرمردي محتضر، مرد جواني را به كنارش فراخواند و برايش داستاني از پهلواني مي‌گويد:‌ در دوران جواني، به مردي كمك كرده بود زنده بماند. به او پناه و غذا داده بود و از او مراقبت كرده بود. هنگامي كه مرد نجات يافته سرپناهي يافت، تصميم گرفت به نجات‌دهنده‌اش خيانت كند و او را به دشمن بسپارد.

مرد جوان پرسيد:‌ چه طور از دست دشمن فرار كرديد؟

پيرمرد گفت: من فرار نكردم. من مرد خائن بودم. اما وقتي داستان را طوري تعريف مي‌كنم كه گويي خودم آن پهلوان بوده‌ام، مي‌توانم هر كاري را كه او براي من انجام داد، درك كنم.

 

(راستي كاغذكاهي هم با مطلبي درباره فعالبت‌هاي محيط‌زيست به روز شد .... )

+ نوشته شده در  چهارشنبه 16 اسفند1385   توسط ساره گودرزي  | 

                                               حقيقت                                        

1- توهمه، آره يه توهم ساده‌ست كه فكر كني، چون جناب علي دايي لباس‌ورزشي تيم‌هاي داخلي رو تأمين مي‌كنه، بايد حسابي هوايش را داشت،‌ حتي در كميته انضباطي ...

2- ترسه، آره يه ترس ساده‌است كه احساس كني اگه امتحان پايان ترم زبان رو نتوني پاس كني، اون وقت ترم بعد بايد آموزشگاهت رو عوض كني ... 

3- خوش‌خياليه، آره يه خيال خوشه اينكه بايد تمام وسايل اتاقت رو براي خونه‌تكوني سال نو كلهم اجمعين در هم بريزي، تا شايد نظمي پيدا كنند ...

3- فكر بچگونه، آره يه فكر بچگونه‌ست كه بخواي با انگشتاي دستت پولك ماهي سرخ سفره هفت‌سين رو لمس كني، ببيني جنس لباس كي مرغوب‌تره ...

4- احمقانه‌، آره احمقانه‌ست كه با خودت فكر مي‌كني عدد فرد برات بدشناسي مياره و بعد سعي مي‌كني حتي پست توي وبلاگت عددهاش زوج باشن ...

5- حقيقت، آره حقيقته كه پول علي دايي هواش رو داره، حقيقته كه بايد زبان pr2 رو پاس كني، حقيقته كه بايد خونه‌تكوني كني،‌ حقيقته كه بايد جنس لباس تو بهترين‌باشه، حقيقته كه عدد فرح نحسه !!!

6- شرمنده، آره شرمندگي داره وقتي مي‌خواي بهترين و قشنگترين جمله‌ها رو بنويسي اما دغدغه‌هاي زندگي مثل موريانه هجوم بيارن به انگشتات ...

+ نوشته شده در  سه شنبه 15 اسفند1385   توسط ساره گودرزي  | 

                                كابوس

صداي خرخر نفس‌هايش هنوز مي‌آيد،‌ گوش‌هايت را تيز كن. نترس! تيزي‌اش سرت را

 

نمي‌برد،‌گوش كن...

 

صداي خرخر نفس‌هايش هنوز مي‌آيد،‌ با آن نهيب و غبغبه، داشتي خودت را مي‌باختي كه

 

صداي آلارم زنگ گوشي، ناجي خواب آشفته‌ات شد.

 

بالشتت خيس عرق شده، دست‌هايت جام شيشه‌اي مي‌خواهند. عطش نوشيدن داري،‌ بس

 

است ديگر بزرگ شده‌اي. ترسيدن هم حدي دارد،‌ فقط يك كابوس بود . . .

+ نوشته شده در  یکشنبه 13 اسفند1385   توسط ساره گودرزي  | 

                                                 كبوتر

كبوترها دوباره

بر ديوار هود آشپزخانه همسايه

تخمگذاري كرده‌اند

كمي آن‌سوتر

گربه‌اي به طمع جوجه يكروزه

خميازه مي‌كشد

گم مي‌شوم در هوهوي كبوتر و خميازه‌ها

ابري است هوا

انگار دلم بهانه مي‌گيرد

صداي ترمز خودرو !

كبوتر از جا مي‌پرد گويي

چشم‌هاي گربه مي‌لرزد

بوق بوق بوق

بوق خودروي ترمزبريده است

آهنگ ضبطش پر مي‌كند من را

«من همون جزيره بودم

خاكي و صميمي و سرد ...»

باز هم بوق مي‌زند

پرده‌ها كنار مي‌روند

صداي بوق قطع شده است

حالا مرد دارد مي‌خندد

همسايه‌ها نگاهشان مي‌كنند

«تا كه يك روز تو رسيدي

توي قلبم پاگذاشتي

لحظه‌هاي عاشقي رو

تو وجودم جا گذاشتي ...»

كبوترها پر مي‌زنند

جوجه‌ها گرسنه‌اند

آخر فقط يك روزه‌اند

چشم‌هاي گربه برق مي‌زند ...

+ نوشته شده در  شنبه 12 اسفند1385   توسط ساره گودرزي  | 

دست‌هاي كودكي به جستجوي گل، اشاره مي‌شود

اما نمي‌داند زير گل،‌ دستش نشانه رفته است

چند صباحي مي‌گذرد

و كودك

مي‌گويد:‌ دیگر گل دوست ندارد !

                                   مين ضدنفر

بحران مين‌هاي زميني يكي از بزرگترين معضلات جهان است. حتماً سئوال مي‌كنيد، چرا؟ زيرا پژوهشگران تخمين زده‌اند حدود 45 تا 50 ميليون مين در زمين‌هاي حداقل 70 كشور دنيا وجود دارد كه هرساله بيش از 10 هزار غيرنظامي را كشته و يا مجروح مي‌كنند. از مين‌ها در بسياري مقالات، با عنوان سربازهاي هميشه بيدار ياد كرده‌اند، زيرا مين‌هاي كاشته شده در زمين تا 50 سال بعد از كاشته شدن، قابليت فعال شدن را دارند.

ايران پس از كشور مصر،‌ با  16 ميليون مين دومين كشور آلوده به مين است و استان‌هاي خوزستان، آذربايجان غربي، كرمانشاه، ايلام و كردستان‌، به ترتيب با 370 هزار،‌410 هزار،240 هزار، 370 هزار و 240 هزار هكتار از آسيب‌خيزترين شهرها و روستاهاي ايران در زمينه كاشت مين هستند.

امروز «اولين كنگره بين‌المللي صدمات و خسارات ناشي از مين» در معاونت درمان و توانبخشي جمعيت هلال احمر برگزار شد. در اين كنگره، آمارهايي شنيدم كه باوركردني نبود. هرچند اول صبح فكر مي‌كردم، روز تعطيلم را با آمدن به اين برنامه خراب خواهم كرد، اما بعد از سخنراني هر مدعو، به اشتباه خودم بيشتر پي مي‌بردم. براي مثال،‌ نماينده پزشكي قانوني كشور با اعلام آماري از كشته‌شدگان ناشي از مين آمار و اطلاعاتي داد كه جالب است شما هم بدانيد: از سال 1381 تا شش ماه اول سال 1385 در پنج استان مرزي كشور 302 نفر در اثر برخورد با مين كشته شدند، كه 94 درصد آنان مرد و 6درصد باقي مانده زن بودند. همچنين،‌ استان مرزي كرمانشاه با 110 فوتي و آذربايجان غربي با 16 فوتي بيشترين و كمترين آمار قرباني‌ها را دارند.

نكته قابل توجه اين است كه بيشتر افراد مصدوم و يا كشته‌شده از روستاييان (كشاورزان، چوپانان و كودكان) هستند و اين در حالي است كه در محل‌هاي آلوده به مين،‌ تابلوهاي هشدار نصب شده‌ است،‌ اما ...

                                         مصدومان

در حال حاضر، سازما‌ن‌ها و نهاد‌هايي چون: وزارت دفاع و پشتيباني، بنياد شهيد و امورايثارگران،‌ پژوهشگاه‌ مهندسي و علوم پزشكي جانبازان، مركز مين‌زدايي كشور، سازمان بهزيستي كشور، كميته امداد امام خميني(ره)، كميته بين‌المللي صليب‌سرخ، سازمان امداد و نجات جمعيت هلال‌احمر و ... متولي امور مربوط به مراحل آموزش به روستاييان براي كاهش بلاياي مين، خنثي كردن و پاكسازي و حمايت از مصدوم‌ديدگان مشغول فعاليت هستند، اما تلفات همچنان ادامه دارد. در حالي كه مي‌شود با برنامه‌اي اصولي و دقيق، براي آگاه‌سازي هموطنان مرزنشينمان اقدام كنيم، اما كاغذبازي‌هاي رايج مجال را گرفته و ما هر روز شاهد انفجار و كشته و زخمي شدن هموطنانمان در سراسر كشور هستيم، پس فكري بايد ....

(در حاشيه: جالب است بدانيد اولين استفاده گسترده از مين‌هاي زميني به قرن 15در انگلستان و در قرن 19 در جنگ‌هاي داخلي آمريكا برمي‌گردد، كشورهاي مدعي حقوق بشر و آزادي !!!)

+ نوشته شده در  پنجشنبه 10 اسفند1385   توسط ساره گودرزي  | 

برف ...

برف مي‌بارد

 گوش كن ...

هر دانه‌اش كه به دستم مي‌خورد

آهنگي دارد

چه خوش مي‌نوازد

چه نرم مي‌خرامد

واي ...

من شاعر مي‌شوم

وقتي

برف مي‌بارد !

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 8 اسفند1385   توسط ساره گودرزي  | 

 

هوا كه ابري مي‌شود،‌ دو دل مي‌شوم

بيرون بروم يا نروم

اما همان وسوسه شيطاني هميشگي

من را گول مي‌زند

ـ برو !!!

خيس آب مي‌شوم از ترانه

بس است ديگر زمزمه نكن

                                      مدت‌هاست خيس از تو مي‌روم
+ نوشته شده در  دوشنبه 7 اسفند1385   توسط ساره گودرزي  | 

امروز خيلي خسته‌ام. بازديد از مركز اورژانس اجتماعي شهيد نواب‌صفوي،‌ خيلي در روحيه‌ام تأثير گذاشته. اول صبح، جلسه ديدار با بچه‌هايي كه اختلال هويت جنسي (TS) داشتند، ۲۵ دختر و پسر جوان كه در حالت‌هاي مختلف اختلالات هويت جنسي قرار داشتند. دنياي كوچك و بسته‌شان، آرزوهايي كه تحققش برايشان جز يك رويا نيست. نگاه‌هاي ناآگاهانه، خرج‌هاي سنگين عمل‌، مشكلات تعويض نام در شناسنامه، طرد شدن از كانون گرم خانواده و بي‌سرپناهي از درد و دل بچه‌ها بود....

وقتي مبينا، گريه‌كنان از آرزوي ابتلاء‌ به سرطان و ايدز مي‌گفت، خيلي از بچه‌ها لرزيدند، انگار آرزوي ديرينه‌اي بود كه براي رسيدنش لحظه‌شماري مي‌كردند تا بيايد و حسرت يك زندگي خوب بر دلشان بماند.

بيش از دو ساعت در جمع گرم و صميمي بچه‌ها بودم. همان‌ها كه وقتي در خيابان مي‌بيني با استغفرالله و لعنت بر شيطان، ‌لبت را گاز مي‌گيري و از كنارشان مي‌گذري. آن‌ها بيمارند. بيماران خاموشي كه به دليل برخي ملاحظات (!!!) در جامعه و اطراف ما حضور دارند. مهدي كه حالا نگين شده، مريم كه ماهان شده و تينا و ليلا و فربد و ...

دقايق اوليه، من هم مثل هر آدم ديگري بهت‌زده نگاهشان مي‌كردم. كمي بعد كه با دردهايشان آشنا شدم ديدم، نگين هم يك دختر است، دختري كه ساليان سال حرف‌ها و عقده‌هايش را در دل ريخته و حالا با ترس از پدر براي سوزانده شدن، زندگي جداگانه‌اي دست و پا كرده است. خواسته‌‌هاي بچه‌ها مثل دنيايشان كوچك است، آنقدر بزرگ نيست كه نتواني دركش كني. شايد ديدن مريم در لباس دخترانه، ناباورانه باشد، اما لطفاً باور كنيد، چون واقعي است.

حالا سعي مي‌كنم، جداي از بحث انحرافاتي كه در برخي از افراد مبتلا به اختلال هويت جنسي وجود دارد، به آن‌ها نگاه درست‌تري داشته باشم. امروز با خيلي مسايل آشنا شدم، عمري بود و دوست داشتيد در پست ديگري بازگو مي‌كنم ...

+ نوشته شده در  یکشنبه 6 اسفند1385   توسط ساره گودرزي  | 

اين روزها بازار خريد و فروش عيدانه داغ داغ است. آنقدر داغ كه از نزديك شدن به آن مي‌ترسي. حتي تفريح‌هاي گاه به گاه بعدازظهرت را هم حذف كرده‌اي، مبادا داغي‌اش به چشم‌هاي بچه‌هايت هم صدمه‌اي وارد كند.

دولت ساعت كار مغازه‌ها را تا يك نيمه شب اعلام كرده است. حالا داغي تا پاسي از نيمه‌شب،‌ تو را در اين سرماي استخوان‌سوز محافظت مي‌كند.

از نزديك شدن عيد، نه خوشحالي و نه ناراحت. بالاخره هرچه باشد، سال نوست و بايد لبخند به لب،‌ منتظر تركيدن توپ سال نو باشي. ماهي و رشته‌پلوي شب عيد را از عيدي سبد غذايي 31هزار و هشتصد توماني دولت مي‌تواني پرداخت كني، اما جواب مهمان‌هاي ناخوانده و شكمشان را چه؟!

انگار از اين عيد، فقط سبزه و ماهي قرمزها هستند كه دل را قلقلك مي‌دهند و شاد بودن را ياد آدم مي‌اندازند.

                                       نوروز

برخي‌ هم كه هم‌ولايتي‌هايشان، از يك ماه قبل، خانه‌شان را نشانه رفته‌اند. پيشنهاد مي‌كنم اگر هنوز برنامه‌اي نداريد. برنامه ريزي نكنيد. فقط چند روز قبل از عيد خريد ۱۳ روزتان را يكباره انجام دهيد. برق‌ها را خاموش و سيم تلفن‌ها را كشيده، برخي اسامي را وارد black list موبايل‌  خود كنيد، تخمه و آجيل سبد عيدي‌تان را جلويتان بگذاريد و  از فيلم‌هاي نوروزي شبكه‌هاي سيما لذت وافر ببريد.

البته منچ و دوزبازي را جايگزين گرگم به هوا و عموزنجيرباف كرده و از تعطبلات عيد خود لذت ببريد.

 

پيشاپيش از اينكه حوصله كرديد و متن را خوانديد، ‌سپاسگزارم.

با تشكرات ويژه ... !

  

+ نوشته شده در  شنبه 5 اسفند1385   توسط ساره گودرزي  | 

نمي‌خواستم وقت و اين پستم را براي چنين شخص شاخصي ـ البته در مفاسد اقتصادي ـ‌ بگذارم. اما خواندن تيتر روزنامه‌ها و خبرگزاري‌ها من را وسوسه كرد. اين روزها كه هواي اروپا به شدت مساعد شده است و شهرام خان عزم جزاير را كرده‌اند،‌ حيف بود در سلول اختصاصي‌اش تعطيلات عيد را سپري مي‌كرد. تيترها را با هم مرور مي‌كنيم؛

ـ شهرام خان و خانواده‌شان ... (كليك)

- شهرام جزايري استرداد مي‌شود .... (كليك)

- ممكن است در تهران باشد ... (كليك)

- آقايون چرا استفاده سياسي مي‌كنيد ؟! (كليك)

ـ يك فرار ساماندهي شده ... (كليك)

... و تيتر رسانه‌ها (كليك)

+ نوشته شده در  شنبه 5 اسفند1385   توسط ساره گودرزي  | 

کاغذکاهی (۳) به روز شد . اگر وقت کردید سر بزنید ....

(چندباري براي كارهاي گرافيكي و صفحه‌بندي به دفترش رفته بودم،‌ اما انگار او اينبار سوژه من شده بود. گزارش را كه گرفتم، به سه ـ چهار جايي كه فكر مي‌كردم جرأت و جسارت چاپش را دارند، دادم. اما همه‌شان پا‌پس كشيدند، گفتند مي‌دانيم راست مي‌گويد،‌ اما نمي‌شود ... مي‌داني كه ... !!! )

+ نوشته شده در  پنجشنبه 3 اسفند1385   توسط ساره گودرزي  |