گفتم: چقدر خوبه آدم عاشق باشه.
اخماشو كرد توي هم؛ آره عاشق باشه ولي عشقش زميني نباشه، خدايي باشه .
ابروهام به موهام چسبيدن، با چشمايي از حدقه بيرون زده پرسيدم: يعني چي، قبول دارم كه آدم بايد قبل از هر چيز عاشق خداي خودش و پروردگارش باشه و عشق بايد آسموني باشه، اما معني حرفت رو نميفهمم.
سري تكون داد و با بيحوصلگي گفت: ببين دختر جون، من حال و حوصله بحث كردن با تو يكي رو ندارم، منظورم اين بود كه بايد اول و آخر عاشق خدا باشي، يه عشق آسموني كه بعداً شايد زميني بشه ....
هيچي نميفهميدم، احساس ميكردم آدم خرفتي هستم. با نوك انگشت سرم رو خاروندم و گفتم: اما به نظر من از پايين به بالا رفتنه كه باعث اوج آدمي ميشه. از بالا به پايين اومدن كه كاري نداره، تو بايد اول خاكي باشي، اون پايينا، بعد اوج بگيري بري اون بالا، بالاي بالاي بالا ... مگه نه؟!
خودكار از دستش افتاد، از پشت ميزش بلند شد و غريد: بدو از اتاق من برو بيرون .... برو ببينم دختره كافر !!!