تبليغاتX
خاتون

ـ حرف‌هاي ما هنوز ناتمام تا نگاه ميكني وقت رفتن است ـ

 

سلامت را مي‌شناسم، حتي وقتي دو كوچه مانده به خانه، شانه‌هايت را صاف مي‌كني. خستگي‌ات را پشت در به بادهاي وزان بسپار و خودت به داخل بيا، دوست داشتي شاخه گلي هم از باغچه حياط همسايه جدا كن،‌ يادت باشد روي ساقه‌اش را خوب نگاه كني و كفش‌دوزك هميشگي را روي بوته‌ها بگذاري. بياو بنشين، بي‌اهميت به آنچه در ديگ مي‌جوشد، بخند و با اشتياق از روزي كه پشت سر گذاشتي برايم بگو.

ـ‌ راستي! چاي مي‌خوري يا نسكافه ؟

 هر چند مي‌دانم، قهوه‌ را ترجيح مي‌دهي، اما قوطي قهوه‌مان خالي شده و جايش عطر اقاقي مادربزرگم را گرفته.

مي‌خواهم شعر تازه‌ام را بخوانم، وقتش را داري؟ لبخند به لب كه مي‌شوي و دست به چانه مي‌زني جوابم را مي‌گيرم، پس فنجانت را سر بكش و گوش كن ...

«سوزش چشمانم

جاي سرخي رگ‌هاي ديدگانت را نمي‌گيرد

بيهوده به من زل مي‌زني

كم نياوريم،‌ كار شاقي كرده‌ايم ...! »   

                                                       ...

                           

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 30 اردیبهشت1386   توسط ساره گودرزي  | 

                            ...           

 

پيرمرد دستانش را به در گرفت و روي زمين نشست، باورش نمي‌شد. جاي خالي همدم سال‌هاي جواني و ميان‌سالي‌اش حالا با قاب عكسي چوبي پر شده بود. خانه بوي عطر مي‌داد. عطري كه سال‌ها پيش با خود به خانه آورده بود و تا امروز ماندگار شده بود. سكوت خانه برخلاف انتظارش تلخ نبود. تك پسر و دخترانش را به اصرار به خانه‌هايشان فرستاده بود، دوست داشت تنهايي را با خاطرات و روزهاي گذشته تجربه كند. نگاهش پاورچين پاورچين به گوشه اتاق رسيد. جايي كه پر بود از آلبوم‌هاي رنگي و سياه سفيد. نور آفتاب از لا به لاي پرده توري روي فرش افتاده بود، بي‌اختيار مانند هر روز پارجه سفيدرنگي را به روي نور تابيده شده انداخت و به سمت آلبوم‌ها رفت. هما‌ن‌طور كه يكي يكي آنها را ورق مي‌زد، بي‌اختيار مي‌خنديد. هر وقت از عكس‌گرفتن‌هاي بيشمار بانويش خسته مي‌شد و با اخم نگاهش مي‌كرد، او همان لحظه دكمه را فشار مي‌داد. بعد از هر هفت يا هشت عكس خندان، يك عكس اخمو از او بود. بانو هميشه مي‌خنديد و مي‌گفت‌: «اين عكس را مي‌گيرم تا بعداً هر وقت با من و بدون من ديدي‌،‌ يادت بيفتد كه چندبار دلم را شكاندي و ناراحتم كردي ....»

ناخودآگاه عكس‌هاي اخمالويش را شمرد، حتي عكس‌هاي خندانش را، خدا را شكر كرد. خنده‌هايش بيشتر بودند. هواي چاي داغ بيتابش كرد، آلبوم را زمين گذاشت و به آشپزخانه رفت. چاي نبود، همه قفسه‌ها را گشت،‌ اما نبود ...

قفسه پاييني را نگاهي كرد، يك كيسه سياه!‌ با خودش حدس زد چاي همان است. كيسه را بيرون آورد و درش را باز كرد، دست كرد و تعدادي كاغذ لمس كرد. آن‌ها را بيرون آورد و نفس در سينه‌اش حبس شد. عكس‌هاي ديگري از اخم‌هاي او بودند، آن‌ها را قايم كرده بود،‌ مبادا ....

با آغوشي از عكس به اتاق برگشت. بوي عطر ماندگار شده بود، براي هميشه، ديگر دلش چاي نمي‌خواست، دلش دوربيني مي‌خواست كه تا مي‌تواند با آن عكس خندان بيندازد ...

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 28 اردیبهشت1386   توسط ساره گودرزي  | 

 

                                      ...

 

                       امروز هم گذشت

                                                         فردا چه مي‌كني .... ؟!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 26 اردیبهشت1386   توسط ساره گودرزي  | 

 

هميشه با ديدن اين عكس حس خوبي بهم دست مي‌ده ... !

لطفاً دقت كنيد ...

 

 

           

                                  ...

 

+ نوشته شده در  شنبه 22 اردیبهشت1386   توسط ساره گودرزي  | 

امشب توانستم در خانه‌تكاني كوچكي اطراف ميز و كتاب‌هايم بالاخره، سي‌دي تصويري «كيتارو» را لابه‌لاي سي‌دي‌هايم پيدا كنم. موزيك آرامش‌بخش او آنقدر تأثير گذار است كه حيفم آمد از كيتارو ننويسم و شما را با او آشنا نكنم. هرچند آشنايي من با او نيز، بواسطه علي اسميخاني، همكار خوبم بوده و من نيز اطلاعات چنداني درباره‌اش ندارم.

                         

                                    كيتارو                                    

 

«كيتارو»، از بزرگترين آهنگسازان جهان و خالق اثر زيباي «جاده ابريشم»‌، در سال 1953 در كشور ژاپن به دنيا آمد. در دوران نوجواني گيتار الكترونيك را آموخت و گروه موسيقي راه‌اندازي كرد. وي در دهه هفتاد شيوه خود را تغيير و كار با كيبورد را آغاز و در اين ميان با گروه‌هاي مختلفي در جهان آشنا شد و كار كرد. وي در سال 1977 به ژاپن بازگشت و تكنوازي را آغاز و آلبوم‌هاي خود را با عناوين «تن‌كاي» و «به نوعى جنون و هوس، آئين و كيش» ارائه داد. اما آلبوم «جاده ابريشم» نقطه اوج كيتارو در دنياي موسيقي شد. موسيقي‌اي كه براي يك مستند تلويزيوني به مدت پنج سال از تلويزيون ژاپن پخش شد. «نور روح»، «بهشت و زمين» و «در فكرتو» برخي ديگر از آلبوم‌هاي او به شمار مي‌آيند.

آلبوم‌هاي او را مي‌توانيد براحتي در بازار موسيقي تهيه كنيد .... 

 

«... و اما جواب سئوال مسابقه بي‌سابقه؛ پايين نرخ كرايه‌هاي تاكسي علامت تذكر يا هشدار نوشته شده و آمده كه راننده موظف است بلافاصله پس از سوار شدن مسافر تاكسيمتر را روشن كند و بر اساس آن نرخ را دريافت نمايد، كاري كه آقاي راننده انجام نداده بود ... »

+ نوشته شده در  پنجشنبه 20 اردیبهشت1386   توسط ساره گودرزي  | 

                            تاكسي

 

امان از دست اين راننده تاكسي‌ها .... !

قبول دارم‌ آدمي نيستم كه از كسي حرفي را بشنوم و ساكت بمانم چه صحيح و چه ناصحيح، اما اين راننده تاكسي‌ها ـ‌ البته بعضي‌ ـ آنقدر طلبكار هستند كه آدم خونش به جوش مي‌آيد. اگر در صندلي جلوي تاكسي‌ها نشسته باشيد، حتماً تعرفه جديد نرخ تاكسي‌هاي گردشي را رويت كرده‌ايد؛ حدود 25 تا 45 تومان به نرخ‌ها اضافه شده است. ديروز از مسير انقلاب به فردوسي سوار تاكسي شدم. از خوش‌شانسي صندلي جلو نصيبم شد،‌ اما در عوض بوي سيگار مگنت آقاي راننده تلافي‌ اين راحتي را كرد. وقتي به مقصد رسيدم، آقاي راننده 100 تومان اضافه‌تر از يك اسكناس 500 توماني ناقابل برداشت و به دخل پشت فرماني‌اش چسباند. از من اصرار و از او انكار كه آقاي محترم هر روز ميام، اينطوري نيست و ...

آقاي راننده كه به قول خودش حريف زبان من نمي‌شد، يك دفعه و وسط معركه با نوك انگشت سياهش به سوي شيشه اشاره كرد و گفت: «ببين،‌ خود اتحاديه گفته مي‌تونين قيمت رو افزايش بدين ... !»

من هم كم نياوردم و مثل آقاي راننده به نوشته اشاره كردم و گفتم: «نگاه كن پدر من، پايين اينهمه حرف و عدد تو خالي يك چيز ديگري هم نوشته شده، يا هر دو يا هيچ كدوم !!!»

جناب راننده با شنيدن حرفم، 100 توماني را داد و گفت: «دلم براي خونواده‌ات مي‌سوزه، چه جوري تو رو تحمل مي‌كنن... !»

توجه توجه

(كدام يك از دوستان مي‌توانند بگويند، من با چه جمله‌اي تونستم آقاي راننده را مجاب كنم 100 تومان حق مسلمم را پس بدهد ... ؟!! )

به 2نفر از كساني كه  تا ساعت 2 بامداد روز چهارشنبه پاسخ درست بدهند،‌ به قيد قرعه جايزه اهدا مي‌شود. مي‌دانيد كه اهل شوخي نيستم و جوايز را برايتان به هر طريقي كه بگوييد ارسال مي‌كنم ....

 

                                               taxi

                                        

+ نوشته شده در  سه شنبه 18 اردیبهشت1386   توسط ساره گودرزي  | 

                         خدا .... 

 

توسل مي‌كنم، بار ديگر به ضريح دستانت توسل مي‌كنم و چنگ مي‌زنم، به حلقه نگاهت چنگ مي‌زنم. نمي‌داني چه لذتي دارد، گفتن با تو و شنيدن از تو . وقتي آن شب‌ در آغوش تو خوابيدم و خواب دست‌هاي تو را ميان لاله‌هاي نور ‌ديدم، نمي‌دانستم از چه آرامشي سرشارم. چه شبي بود و چه خوابي. گرم گرم از حضور تو و لبريز از حس بودنت. احساس مي‌كردم دوباره متولد شده‌ام جايي ميان درياچه‌هاي نور. سبك بودم و نرم. تو كه مي‌داني من چقدر به تو نياز دارم ...

خدا، خدا، خداي من !

 

+ نوشته شده در  شنبه 15 اردیبهشت1386   توسط ساره گودرزي  | 

رفتم

   نبود ...

وقتي برگشت

من نبودم !

 

                                     ديره ...          

                                            

                                                       

+ نوشته شده در  جمعه 14 اردیبهشت1386   توسط ساره گودرزي  | 

                                         آزادي                                

 

فرياد زدن گاهي خيلي خوب است. باور كنيد. خالي خالي مي‌شويد از هرچه عقده و احساس است. اصلاً نمي‌توانيد فكرش را كنيد چقدر موثر و كاراست و حتي چه جواب‌هايي از آن مي‌گيريد!

جند ماه پيش با نازي ـ‌ يكي از دوستان دبيرستان ـ در اتوبان مي‌رفتيم، هوا ابري بود و آهنگ قميشي بدجور حال و هوايمان را سنگين كرده بود. مثلاً آمده بوديم چند ساعتي با هم خوش باشيم و خاطرات را زنده كنيم، اما گير افتاده بوديم در حسي سرشار سكوت و هيجان. به پيشنهاد من آهنگ عوض شد و به جايش يكي از اين دي‌جي‌هاي مثلاً معروف را گذاشتيم. اتوبان خلوت بود، آقاي خواننده با تمام قوا فرياد مي‌زد. گفتم؛ ببين! اين فكر مي‌كنه خيلي قشنگ مي‌خونه، تازه جيغ و داد و بيداد هم راه انداخته؟

نازي گفت: ما خيلي بهتر از اونا مي‌خونيم،‌ حيف كه هيچ كس قدر استعداد ما رو نمي‌دونه!

بهش گفتم؛ اما من دلم مي‌خواد جيغ بزنم ! در يك لحظه، خيلي ناگهاني با اشاره چشم، 1، 2، 3 را گفتيم و شروع كرديم ....

يادم نمياد چقدر طول كشيد،‌ ولي نتيجه‌اش فوق‌العاده بود. چون يك بار ديگه هم كه اين تجربه رو تكرار كرديم و به همون آرامشي رسيديم كه اصلاً منتظرش نبوديم.

اين روزها، نازي درگير امتحانات كارشناسي ارشده و منم درگير كار و زندگي. اما احساس مي‌كنم، حالا به فرياد زدن بيش از هر زمان ديگه‌اي نياز دارم ...  

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 13 اردیبهشت1386   توسط ساره گودرزي  | 

                                       پيانو    

        

به‌به! فكرش را بكنيد ...

صندلي را بكشي عقب، بنشيني، يك پيانو جلوي رويت باشد و تو همان آهنگي را بزني كه از آن‌ سرشاري. چند نفري از دوستان از سر لطف،‌ اظهار نگراني كرده بودند كه حسابي احساساتي شده‌ام و ...

باور كنيد اين روزها، بهم ريخته‌ام و تنها نوشتن است كه آرامم مي‌كند، آن هم نه گزارش‌نويسي و خبرنويسي، بلكه نوشتن آنچه در دلم است و گرفتارش هستم. دوستي قديمي هميشه به من توصيه مي‌كرد:‌ «زياد سخت نگير، حل مي‌شود!» و امروز مي‌خوام به حرفش عمل كنم،‌ هر چند سخت است !!!

ولي اي كاش،‌ الان يك پيانو داشتم ... !

+ نوشته شده در  سه شنبه 11 اردیبهشت1386   توسط ساره گودرزي  | 

                       ...                      

پشت ميزم هستم. دو مجسمه سيه‌چرده سرخپوست به من زل زده‌اند. كمي آن‌سوتر روي ديوار آويزي ستاره‌نشان خودنمايي مي‌كند،‌ درست بالاي عكس فروغ. سي‌دي‌ها را بگو، درهم روي هم لم داده‌اند و من از سر شوق هر ساعت يكي را انتخاب مي‌كنم.

يك خرس قهوه‌اي كوچك با پرچم سرخ‌نشان،‌ اين هم از يادگاري‌ ديگر. كنار پنجره، «چون رود جاري باش»‌ پائولو چشمك مي‌زند و يادآوري مي‌كند هنوز نيمه‌تمام مانده است. «آدم و حوا»ي محمدعلي را نديده‌اي، با برگ سبز همان گل علامت‌گذاري‌اش كرده‌ام و ديوان فروغ كه هنوز هم بوي نم كوه را روي تك‌تك كلماتش حس مي‌كنم ...

ذهنم مملو از بودن‌هاست، شعرها را كه مرور مي‌كنم خوب حسي به سراغم مي‌آيد؛

ما چون دو دريچه روبروي هم

آگاه ز هر بگو مگوي هم

هر روز سلام و پرسش و خنده

هر روز قرار روز آينده

....

+ نوشته شده در  یکشنبه 9 اردیبهشت1386   توسط ساره گودرزي  | 

                   ..

 

زميني شده‌ام

 اسير دست ميز و صندلي

زير چرخ‌دنده‌هاي پول و ثروت

 لابه‌لاي بوي تعفن دروغ و پستي

 در گرداب چراغ خواب و شعر و مستي

 خوب كه نگاه مي‌كنم

مي‌بينم چقدر حقيرانه چنگ مي‌زنم

بر دستاويزهاي شكسته‌ام

 نردباني نيست

‌ در اعماق هستي‌ام غوطه مي‌خورم

واي كه چقدر پايينم ... !

صداي سوت سوت پسرك ميان مرغزارهاي سبز

 خنده دخترك پشت شيشه شكسته

 دسته‌گل‌هاي پرپر زير پاي قاطر

خوب ببين

زميني شد‌ه‌ام

حال و هواي آسمان شدنم نيست

من اسير دست آيينه شده‌ام ....

 

+ نوشته شده در  شنبه 8 اردیبهشت1386   توسط ساره گودرزي  | 

بهانه ....

 

 

احساس مي‌كنم حرف‌هايم بوي تعفن گرفته‌اند

نوشتن اگر بهانه باشد

ديگر نمي‌نويسم

بهانه من

بهانه

بهانه

بهانه

بهان

بها

ب

...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 6 اردیبهشت1386   توسط ساره گودرزي  | 

یه روز، يه پرنده به بهانه آب خوردن لب رودخونه مي‌ره. نوكشو كه به آب مي‌زنه توي آب تصوير پرواز يه

پرنده زيبا رو مي‌بينه. خيره ميشه و همونطور آب نخورده چشماش رو به تصوير قاب زيباي آب مي‌دوزه ...

پرنده سالهاست هر روز به بهانه ديدن اون تصوير زيبا، نوكشو به آب رودخونه ميزنه، شايد بياد

اما خبري نيست كه نيست ...

 

                               پرنده

+ نوشته شده در  سه شنبه 4 اردیبهشت1386   توسط ساره گودرزي  | 

                                فرار           

 

بي‌صدا از كنار هم مي‌گذريم.

بي‌بهانه در گوش هم نجوا مي‌كنيم.

بي‌صبرانه تا ابد به پاي هم صبر مي‌كنيم.

بي‌ريا دل را سراچه احساسي پاك مي‌كنيم.

بي‌دروغ راستي‌ را به چشم‌هايمان هديه مي‌كنيم.

بي‌پارو قايق را در رودخانه هستي‌مان شناور مي‌كنيم.

بي‌هياهو شهر را پر از غول‌هاي آسمان‌خراش آدمخوار مي‌كنيم.

بي‌احساس از آنچه نامش را انسان بودن مي‌نهند سراسيمه فرار مي‌كنيم ...

                                                                        

+ نوشته شده در  شنبه 1 اردیبهشت1386   توسط ساره گودرزي  | 

...

 

هميشه براي گفتن و حرف زدن بهانه‌اي داري

هيچ وقت نمي‌تواني خودت را قايم كني ... !!!!

چرا اينگونه

در چشمانم زل زده‌اي؟

تو كه بهتر از هر كسي مي‌داني

من جقدر تشنه شنيدم

 

+ نوشته شده در  شنبه 1 اردیبهشت1386   توسط ساره گودرزي  |