سلامت را ميشناسم، حتي وقتي دو كوچه مانده به خانه، شانههايت را صاف ميكني. خستگيات را پشت در به بادهاي وزان بسپار و خودت به داخل بيا، دوست داشتي شاخه گلي هم از باغچه حياط همسايه جدا كن، يادت باشد روي ساقهاش را خوب نگاه كني و كفشدوزك هميشگي را روي بوتهها بگذاري. بياو بنشين، بياهميت به آنچه در ديگ ميجوشد، بخند و با اشتياق از روزي كه پشت سر گذاشتي برايم بگو.
ـ راستي! چاي ميخوري يا نسكافه ؟
هر چند ميدانم، قهوه را ترجيح ميدهي، اما قوطي قهوهمان خالي شده و جايش عطر اقاقي مادربزرگم را گرفته.
ميخواهم شعر تازهام را بخوانم، وقتش را داري؟ لبخند به لب كه ميشوي و دست به چانه ميزني جوابم را ميگيرم، پس فنجانت را سر بكش و گوش كن ...
«سوزش چشمانم
جاي سرخي رگهاي ديدگانت را نميگيرد
بيهوده به من زل ميزني
كم نياوريم، كار شاقي كردهايم ...! »











