تبليغاتX
خاتون

ـ حرف‌هاي ما هنوز ناتمام تا نگاه ميكني وقت رفتن است ـ

 

                                     moon & star                 

ديشب ستاره نزديك ماه بود

ماه نزديك ستاره

جايتان خالي

شنيدني بود

حرف‌هاي ماه و ستاره

....

+ نوشته شده در  سه شنبه 29 خرداد1386   توسط ساره گودرزي  | 

بانوي آب  و آينه كه مي‌گويند شماييد

و او كه شرمنده آستان شماست

 منم

آنقدر شرمسار

 كه نمي‌دانم

در سالروز دردآور نبودتان

 چگونه غمم را

ابراز كنم

بانو                                                  بانو

بانوي پرفروغ خانه

اگر لايق باشم

برايتان سوگواري مي‌كنم

به حرمت اشك‌هاي علي جان

همدرد ناله‌هاي كودكانتانم

و شما نيز

گوشه‌چشمي

اگر لايقش باشم ....

 

                                           

+ نوشته شده در  یکشنبه 27 خرداد1386   توسط ساره گودرزي  | 

 

                                           پنجره

 

گويي انتظار جنس و رنگ و ماهيت نمي‌شناسد. هميشه پنجره را نماد انتظار مي‌دانم. با خودم فكر مي‌كنم اگر پنجره‌اي نبود، آدم زانوهايش را به بغل مي‌زد و مي‌نشست گوشه اتاق. خيره مي‌شد به يادگاري‌ها و خوش بود با هر چه خاطره است. با شيرين‌هايش مي‌خنديد و تلخي‌هايش را بهانه گريه مي‌كرد.

اما از وقتي پنجره آمد، انگار همه چيز عوض شد. آدم مي‌رود پشت پنجره مي‌ايستد و زل مي‌زند به راه رفته. نگاهش پاياني ندارد و راه بي‌انتها را تاريخ مصرف انتظارش مي‌داند ....

با خودم مي‌گويم؛ فلسفه وجودي پنجره هم عالمي دارد ...

+ نوشته شده در  جمعه 25 خرداد1386   توسط ساره گودرزي  | 

 

                                      بازي

 

هميشه از بچگي اين بازي را دوست داشتم. هر وقت پدر شيريني مي‌خريد، با نخ دور جعبه سريع با خواهر يا مادرم بازي را شروع مي‌كرديم. هميشه من مي‌باختم و مادرم با حوصله بار ديگر از اول به من ياد مي‌داد كه بايد انگشت‌هايم را به كدامين سمت و حالت برگردانم تا بازي به بهترين صورت ادامه پيدا كند.

چند روز پيش مادرم درباره وسيله‌اي برقي از من سئوال پرسيد. جوابش را دادم، دقايقي بعد دوباره آمد تا درباره عملكرد آن سئوال كند. بي‌حوصله‌تر از آن بودم كه مراعات شخص و زمان و مكان را كنم. رو برگرداندم و گفتم؛ الان وقت ندارم ... !

امروز كه نگاهم به اين عكس افتاد، خاطره همه ندانسته‌هايي كه او با صبر به من ياد مي‌داد و مي‌دهد در ذهنم تداعي شد. بوسيدن دست‌هايش تنها فكري است كه به ذهنم مي‌رسد و گفتن اينكه؛ هر چه دارم از صدقه‌سر دعاهاي او و جد اوست ....

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 22 خرداد1386   توسط ساره گودرزي  | 

 

نمي‌دانم فيلم سينمايي نقاب به نويسندگي پيمان قاسم‌خاني و كارگرداني كاظم‌راست‌‌گفتار را ديده‌ايد يا نه . ديدن پارساپيروزفر بعد از مدت‌ها در سينما، امين حيايي و سارا خوئيني‌ها در نقشي رمانتيك اما اكشن. چند وقت پيش كه براي ديدن اين فيلم سه سال توقيف مانده به سينما رفتم، روايت داستان دو جواني را ديدم كه با اغفال كردن دختران جوان، از آنها فيلمبرداري كرده و اخاذي مي‌كنند. حدود سه يا چهار روز پس از ديدن فيلم، سي‌دي قاچاق نقاب توسط يكي از دوستان به دستم رسيد. در جمع خانواده نشسته بوديم و نگاه مي‌كرديم كه با كمال تعجب چندين صحنه حذف شده را در سي‌دي قاچاقي ديدم. اول همه من را مسخره مي‌كردند كه توي سينما حواست نبوده و از اين دست حرف‌ها. اما وقتي با سكانس آخر فيلم مواجه شدم، برق از سرم پريد. آنچه در سينما ديده بودم و حالا مي‌ديدم زمين تا آسمان با هم فرق داشت. پس از صحبت با دوستانم و تأييد آنها متوجه شدم، نه خواب بودم و نه حواسم پرت بوده است. فردا كه در سايت‌ها جستجو كردم متوجه شدم سازندگان فيلم براي اكران عمومي مجبور به حذف بخشي از صحنه‌ها شده بودند. اما با اينكه حذف برخي از سكانس‌ها به فيلم لطمه‌اي نزده بود ولي در آخرين ثانيه‌ها اتفاقي مي‌افتد كه در سينما فكرش را هم نمي‌كني اما در سي‌دي ...

                                               

                                           نقاب

 

چندي پيش روزنامه اعتماد گفتگويي با كارگردان فيلم داشت كه بخشي از آن‌ را در ادامه مي
‌خوانيد:

ـ  آقاي راست‌گفتار! با آن که اعلام مي کنيد اين تغييرات چندان فيلم را تحت تاثير قرار نداده اما  هنگام تماشاي فيلم بيننده اين حذفيات را احساس مي کند و به طور خاص پايان فيلم در سينما الکن است.

راست‌گفتار : حذف سکانس پاياني فيلم مشکلاتي را براي برخي از بينندگان به وجود آورده است. تماشاگر پس از ديدن 90 دقيقه فيلم انتظار ندارد در آن زماني که تيتراژ روي پرده مي رود پايان فيلم را شاهد باشد اما وقتي مسوولان در اداره کل نظارت و ارزشيابي خواستار حذف اين بخش هستند نمي توانيم 500 ميليون بودجه را به خاطر اين بخش بي مصرف نگه داريم. همچنين از آنجا که در اين مواقع کسي نيست که از من و خواسته ام براي حذف نشدن بخشي از فيلم دفاع کند در نتيجه کاري غير از انجام دادن خواسته مسوولان ندارم و اين را حتي به شرط ضربه خوردن فيلم و تغيير ساختار آن بايد بپذيرم . . . !

 

*‌ براي خواندن متن كامل مصاحبه كليك كنيد .

+ نوشته شده در  یکشنبه 20 خرداد1386   توسط ساره گودرزي  | 

 

من از حيوونا مي‌ترسم، از هر نوع حيووني كه اسمشو ببريد. از مورچه بگيريد تا فيل و دايناسور. علت روانشناسي‌شو نمي‌دونم. تا جايي هم كه به ياد دارم، نه حيووني به من حمله كرده و نه آسيبي از حيوونا ديدم،‌ اما حتي نوازش كردن اون‌ها هم برام سخت و عذاب‌آوره. در سفري كه به شهركرد داشتيم، به روستاهاي بسيار زيبا و ديدني رفتيم مثل؛ رستم‌آباد، كوهرنگ، اردل و ... ايلات و عشاير در جاي‌جاي روستاها پراكنده بودن و زندگي خودشونو با همون امكانات و تجهيزات محدود ادامه مي‌دادن. البته پوشش حوانترها ديگه مثل سابق نيست، اما هنوز هم مي‌شه رگه‌هاي ايلات و عشاير رو در همون چادرهاي مويي احساس كرد.

الغرض ...

در اين چند روز، گله‌ها زيادي ديدم و ديدن بره‌هاي سفيد كوچك بيشتر از هر چيزي منو خوشحال مي‌كرد. اما وقتي به طرفم مي‌اومدند، فرار ميكردم. در كوهرنگ كه بوديم. يك گله كوچك كنار آبشار آمدند. يكي از بزغاله‌‌هاي زيبا رو كه ديدم دست و دلم لرزيد. خيلي دوست داشتم نوازشش كنم، اما همون ترس هميشگي! خواهرم از چوپان خواست اونو نوازش كنه و چوپان نوجوان هم بزغاله رو به بغل خواهرم داد، خواهرجان كه مي‌دونست، من چقدر دوست دارم بزغاله رو بغل كنم، منو به سمت خودش كشيد، اما من ترسيدم و عقب رفتم. چوپان بزغاله رو گرفت و به طرف من آورد. نفسم داشت بند ميومد، وقتي اومد بغلم و گوشت و پوستش رو لمس كردم جيغ زدم و مي‌خواستم بندازمش اما اون به چشمام زل زد، چند ثانيه بوي بز اذيتم مي‌كرد، اما مدتي بعد انگار برام عادي شد. چنان از بغل گرفتنش حس خوبي پيدا كرده بودم كه ديگه دلم نمي‌خواست بذارمش زمين. اما گله رفته بود و چوپان هم بايد مي‌رفت. وقتي توي بغلم بود، دست چپم كاملاً روي قلبش بود، ضربه‌هاي قلبشو به وضوح مي‌شنيدم و از شدت هيجان داشتم مي‌مردم.... !!!

 

                                      من و بزغاله

                                         من و بزغاله معرفي شده !!!

 

+ نوشته شده در  جمعه 18 خرداد1386   توسط ساره گودرزي  | 

 

دو روز تعطيلي، يك روز مرخصي و تعطيلات آخر هفته، بهانه خوبي براي يك سفر جانانه و به يادموندني هستن ...

من اسمشو گذاشتم؛ تجديد قوا براي كار و زندگي پيش رو ...

البته، سه نوار مصاحبه پياده نشده ، يك جلد كتاب «عاشقانه‌ها»ي شل‌سيلوراستاين، دو جلد كتاب دانشگاهي و البته شارژر گوشي مهم‌ترين و اصلي‌ترين وسايل همراه من هستند ....

 

                       سفر       

                               

+ نوشته شده در  یکشنبه 13 خرداد1386   توسط ساره گودرزي  | 

 

                                                نهرو

ـ‌ چند وقت پيش مصاحبه‌اي اختصاصي با حبيب‌الله بوربور، رييس سازمان نوسازي و تجهيز مدارس كشور داشتم. پايان مصاحبه خواستم خاطره‌اي نقل كند تا بتوانم در حاشيه گفتگويش آن را بياورم. او خاطره زيبايي از پروفسور حسابي برايم نقل كرد كه آوردن‌ آن را خالي از لطف نديدم؛

آخرين بار، قبل از اينكه پروفسور حسابي به خارج از ايران بروند،‌ ملاقاتي با وي داشتم. وي خاطره‌اي برايم تعريف كرد كه به علت جذاب بودنش هنوز آن را به ياد دارم. مي‌گفت؛ در مراسم افتتاحيه دانشگاه تهران، افراد زيادي از مشاهير و دانشمندان ايراني وخارجي دعوت شده بودند كه يكي از اين مدعوين «جواهر لعل نهرو» انديشمند بزرگ‌ كشور هندوستان بود. در آنجا مسئولان ايراني گزارش‌هاي مختلفي از وضعيت رو به سامان كشور ارائه دادند كه مثلاً ما در كشور راه‌آهن، ساختمان دادگستري، دانشگاه تهران و ... را با همكاري آلمان‌ها و كشورهاي ديگر ساختيم،‌ بذر از كشور ديگر به ايران آورديم تا علاوه بر اصلاح بذرهاي ايراني در توليد نيز افزايش داشته باشيم. در اين مراسم عده‌اي از مدعوين صحبت كردند، اما نقطه عطف همه آن‌ سخنراني‌ها صحبت‌هاي نهرو بود،‌ نهرو در سخنانش گفت:‌ «شما به دليل اينكه خودتان راه‌آهن خودتان را نساختيد، اين راه‌آهن براي شما مشكل‌زا مي‌شود،‌ زيرا زمان پيش مي‌رود،‌ اما بهره‌گيري از اين امكانات با زمان همراه نيست. ساختمان دانشگاه و جاهاي ديگر عمر مفيدي دارد و بعد از مدتي از بين مي‌رود و شما به دليل اينكه خودتان آنرا نساختيد دجار مشكل مي‌شويد، اين بذري راكه آورده‌ايد، به زودي برايتان مشكل‌زا مي‌شود زيرا اين بذر همراه خود آفت آورده، آفتي كه چون جديد است در منطقه بومي مي‌شود و شما نمي‌توانيد سم آن را توليد كنيد و به محصولات ديگر شما آسيب مي‌رساند.» نهرو در بخش ديگر حرف‌هايش گفت: « هيچ يك از اين‌ها براي شما ارزش ماندگاري نخواهد داشت ولي دانشگاهي كه ساختيد مي‌تواند به عنوان دانشگاه مادر، سرمنشاء دانشگاه‌هاي ديگرباشد، جوانان شما مي‌توانند در آن به علمي دست پيدا كنند كه خودتان بذر و سم آن را توليد كند، تغيير و شروع لازم براي روند توليد بدهيد. جوانان فارغ‌التحصيل اين دانشگاه مي‌‌توانند براي شما ساختما‌ن‌هاي ديگري را بسازد و مي‌توانيد كارهايي را كه ديگران انجام ندادند، انجام دهيد.» تمام اين اتفاق‌ها به مرور در كشور ما افتاده است؛ مثلاً راه‌آهن با ويژگي‌هايي چون مسافت اندك با راه‌آهني كه در چين ساخته شده و بيش از 500 كيلومتر در ساعت مي‌رود بسيار متفاوت است، زيرا اين را‌ه‌آهن نمي‌تواند با زمان پيش برود، چون ما خودمان راه‌آهن را نساخته‌ايم بنابراين در نوآوري، بهره‌برداري و تغيير و تحول با علم پيش نرفتيم. اگر خود ما به دانش‌ علم يا به فني برسيم، مي‌توانيم همزمان با پيشرفت علمي دنيا و حتي پيش از ديگر كشورها پيشرفت داشته باشيم. در مورد دانشگاه نيز حرف آقاي نهرو به نتيجه رسيد، در اين دانشگاه بچه‌هاي كشور خودمان توانستند بسياري از نيازهاي ما را مرتفع كنند. از سلول‌هاي بنيادي بگيريد تا انرژي هسته‌اي و ... اين دانشگاه و سيستم آموزشي در كشور است كه تأمين‌كننده نياز داخل كشور است. اگر مملكت بخواهد ساخته شود و احيا شود و آينده تضمين شده‌اي داشته باشد، نيازمند اين است كه بر روي‌ آموزش سرمايه‌گذاري، فكر و كار انجام شود.»

بعد از پايان مصاحبه زماني كه نوار را پياده مي‌كردم، وقتي گفتگو را تنظيم مي‌كردم، وقتي آن را ويراستاري كردم، وقتي براي چند دهمين بار آن را خواندم . درس‌هاي خوبي از آن گرفتم كه اميدوارم براي شما هم مفيد باشد.

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 12 خرداد1386   توسط ساره گودرزي  | 

 

با چنان عشقي زندگي كن كه حتي بنا به تصادف اگر به جهنم افتادي خود شيطان تو را به بهشت باز گرداند ...

چند روز پيش اين جمله رو خيلي اتفاقي خوندم، اون روز چند بار به عقب برگشتم و جمله رو خوندم. اونقدر كه حفظ حفظ شدم . ديدم نه، ‌حفظ شدن كه فايده نداره. بايد بفهمم . سعي كردم معني اصلي جمله رو توي زندگيم به كار بگيرم و با كمك خدا و تلاش خودم در بخش‌هاي كوچيكي از كار و زندگيم عمليش كردم . من بخشي از اين جمله رو گرفتم كه باعث تغييرات بزرگي در روابطم و به دنبالش احساساتم داشت كه خودم هم باور نمي‌كنم ....

گاهي چقدر دلم براي بعضي از دوستي‌هاي گذشته‌ام تنگ مي‌شه، كاش اون موقع هم با همين نگاه مي‌تونستم برم جلو و دوست خوبم رو به نحو ديگه‌اي با اشتباهش رو در رو مي‌كردم ....

مي‌دونيد ! فكر مي‌كنم اين يعني همون تغيير، يعني شكستن پيله‌ها و ديوارهاي بتوني خالي از احساس، يعني باز كردن زنجيرهاي قهر و دراز كردن دست‌هاي دوستي و بهشت يعني اين ...

                         مشت ...       

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 8 خرداد1386   توسط ساره گودرزي  | 

 

باورش برايم سخت بود، اينكه بار ديگر بتوانم زير نور مهتاب شيريني چاي تلخ را تجربه كنم و  لطافت بهار را با آرامش سنجاقك‌هايم قسمت. اينكه زير لب با خنده‌اي زيركانه آهنگ هميشگي را زمرمه كنم و با تو از سبدهاي تخم‌مرغ و كندوهاي پر از شهد بگويم. روي ايوان وقتي ابر و ماه قايم موشك بازي مي‌كنند،‌ من و تو به خواندن كتابي مشغوليم كه بي‌تاب صفحات پاياني‌اش هستيم ...

راستي!

در باغچه‌مان جاي خالي بسيار است، دانه‌هايش را بگير تا پر كنيم آن را از هر چه حس زيبايي است ....

 

                             egg          

+ نوشته شده در  دوشنبه 7 خرداد1386   توسط ساره گودرزي  | 

                                   ...     

 

۹ ماه گرماي عاشقانه مادر

زير پوست و گوشتت جان مي‌گيرد

عاشق دنيايي مي‌شوي

كه سرشار ناگفته‌هاست

 

تازه همبازي‌هايت را پيدا كرده‌اي

 

با آن‌ها مي‌دوي

 

راه مي‌روي

 

كه صدايي مي‌گويد:

 

«ايست !!!»

 

مي‌ايستي ...

 

مي‌گويد:‌ «نايست . . .

 

 اينجا ايستگاه آخر نيست

 

از اينجا پياده مي‌روي

 

پياده تا روزي كه خسته شوي ...»

 

«كاغذكاهي» با مطلب جديدي درباره زنگ ورزش در مدارس به روز شد ...

 

+ نوشته شده در  جمعه 4 خرداد1386   توسط ساره گودرزي  | 

                       شفاعت ...

 

پيشنهاد يك سفر شايد بيش از هر چيز ديگري اين روزها آرزويم است. آن هم نه هر سفري . «دلم مشهد مي‌خواهد ... !» اين جمله را خيلي از دوستان از زبانم شنيده‌اند ....

احساس مي‌كنم، توخالي شده‌ام. جام بهانه‌هايم لبريز شده‌اند و نه سينما و نه پارك و نه دريا هيچ يك جواب روحم را نمي‌دهند. رفتن و نشستن در رواق‌هاي امام رضا(ع)، خواندن زيارت‌نامه‌اش، مرور دعاي روزانه، پنج‌شنبه ها و زيارت عاشورا، دلم صفاي ساده‌دلان حرمش را مي‌خواهد. اينكه روبروي ضريحش بايستم و با دستان خالي‌ام براي آخرتم شفاعت بخواهم ....

 اينبار هيچ چيز مادي از او نمي‌خواهم، اينبار آرامشي مي‌خواهم تا در آستان پرمهرش سرم را به آُسودگي خم كنم، لياقتي مي‌خواهم كه من را بايسته و شايسته كند. ‌توسل و توسل اينبار هم به دامن تو پناه مي‌آورم ....

«دلم مشهد مي‌خواهد ... !»

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1 خرداد1386   توسط ساره گودرزي  |