تبليغاتX
خاتون

"در اين زمانه بي‌هاي و هوي لال‌پرست، خوشا به حال كلاغان قيل و قال‌پرست"

 

يه جورهايي بي‌حوصلگي بدجور توي من رخنه كرده، هر روزني رو كه مي‌بندم،‌ باز هم مياد. گاهي فكر مي‌كنم مريض شدم،‌ گاهي هم احساس مي‌كنم روزهاي نزديك شدن به مرگه ...

يه مسير پيش رومه،‌ سخت و طاقت‌فرسا . فكر مي‌كنم به تقويت روحيه نياز دارم، بايد يه جايي برم،‌ بايد نفسي تازه كنم،‌ بايد برم ...

 

 

                    

                        رفتن ...   

                    

+ نوشته شده در  یکشنبه 31 تیر1386   توسط ساره گودرزي  | 

 

چند روزي مي‌گذرد

من پر از حس‌هاي خاليم

من تو را در باد مي‌خوانم

صدايم هو هو هو

مي‌پيچد و مي‌پيچد

تو كجايي، در چه حالي

من ميان رعد و برق

لا به لاي اينهمه آوا و درد

من تو را اندوه مال

در ميان اشك‌هايم

لا به لاي هر ستاره

پشت يك لايه گرم

مي‌بينم

مي‌بينم

مي‌بينم ...

                              me & you

                    

+ نوشته شده در  جمعه 29 تیر1386   توسط ساره گودرزي  | 

 

 

                               the need

 

اين عكس رو امروز در يك آرشيو پيدا كردم . متن نوشته اينه ؛ «Every child needs a family»

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 26 تیر1386   توسط ساره گودرزي  | 

 

بعد از آن روز

پشت دستش را داغ كرد

كه ديگر حرفي از ماندن نزند

كوله‌بارش را برداشت و راه افتاد

رفت و رفت و رفت

راه پاياني نداشت

هرچه بيشتر

راه‌ طولاني‌تر ...

يك روز هم خسته شد

كوله‌بارش را زمين گذاشت

خسته شده بود

نگاهش به چشمه افتاد

كمي آن‌سوتر از درخت

نفس عميقي كشيد

همه چيز مهياي ماندن بود

به چشمه نزديك شد

 دستش را به آب زد

خنكاي آب صفاي روحش شد

و لطافتش آرامش كرد

وقتي روي زمين نشست

فكر جايي براي ماندن كرد

همان دم

نگاهش به دستش افتاد

و باز هم داغ را ديد ...

 

                            

 

                         داغ...

+ نوشته شده در  یکشنبه 24 تیر1386   توسط ساره گودرزي  | 

 

 امروز بعد از مدت‌‌ها كار و مشغله  فرصت پيدا كردم ساعت‌هايي را بي‌هيچ دغدغه‌اي كوه‌پيمايي كنم. البته به لطف تله‌سي دربند، خواهر، پسرخاله عزيز و شيشه آب‌هاي بيشمار! گرما را تحمل كردم.

هواي خوبي بود، البته وقتي در پناه كوه سايه‌اي پيدا مي‌كردي و دقايقي به استراحت مي‌نشستي ...

باز هم مثل هميشه، صداي آب جاري و سبزي بر‌گ‌ها آرامم كرد. شادي جوان‌ها و بوي ذغال هم جاي خودش حس و حال ديگري به من داده بود ...  

 

                                   پسرخاله  

                                    تله‌سي

                                  من و خواهر

    

                             

+ نوشته شده در  جمعه 22 تیر1386   توسط ساره گودرزي  | 

 

 

 

نوشيدن يك ليوان آب خنك .... !

تنها چيزي كه اين روزها من را خيلي خوشحال مي‌كند ...

 

 

 

 

نوش جان

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 21 تیر1386   توسط ساره گودرزي  | 

 

 

هميشه به رها شدن مي‌انديشم. به پريدن و رفتن. گاهي پايم به بندهاي پيش‌رو مي‌خورد، گاهي به ميله‌ها.

ميخواهم قفس را بشكنم، چوبي يا آهني فرقي نمي‌كند ...

من رها مي‌شوم ...

 

                                         رهايي

+ نوشته شده در  سه شنبه 19 تیر1386   توسط ساره گودرزي  | 

 

سلام دوستم !

مي‌داني چند وقت است دلم برايت تنگ شده. خبر نداري هر وقت دلتنگت مي‌شوم چكار مي‌كنم. بي‌بهانه هم كه باشم يك جورهايي از تو خبر مي‌گيرم. دوستي و دوست داشتن هم دردسرست‌ها ...

چند روز پيش يكي سراغت را مي‌گرفت، كمابيش هر چه مي‌دانستم تحويلش دادم. اما خودت خوب مي‌داني چقدر دلتنگتم. باورت مي‌شود، امشب مي‌خواستم شماره‌ات را بگيرم و به بهانه‌اي شيرين با تو حرف بزنم، خصوصا اين روزها كه خبرهاي خوبي برايت دارم.

اين غرور و منيت‌ها بدجور حالمان را گرفته است، اين را خوب مي‌دانم. در حرف‌هايت ردپاي خودم را نمي‌بينم.

خب قبول دارم، حق داريم بدجور دلخوريم ... !!!

 

                                   دوست ...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 18 تیر1386   توسط ساره گودرزي  | 

 

 

لحظه ديدار نزديك است

باز من ديوانه‌ام مستم

باز مي‌لرزد دلم دستم

باز گويي در جهان ديگري هستم

هاي !

نخراشيده به غفلت گونه‌ام را تيغ

هاي !

نپريشي صفاي زلفكم را دست

و آبرويم را نريزي دل

اي نخورده مست

لحظه ديدار نزديك است ....

 

                           ديدار ...           

+ نوشته شده در  شنبه 16 تیر1386   توسط ساره گودرزي  | 

 

برگشت  ...

 

 

ديروز بهانه‌اي براي ماندن نداشت

امروز غريد و كيفش را برداشت

خوب مي‌دانم

 فردا

روي برگشتن ندارد ...

 

              

/توضيح: اين شعر اصلاً هيچ ربطي به حال و هواي اين روزهايم ندارد و يكي از نوشته‌هاي سابقم بود!/

                 

+ نوشته شده در  جمعه 15 تیر1386   توسط ساره گودرزي  | 

 

دست‌هايت كه اشاره مي‌كنند

دلم هوايي ميشود

لبخند مي‌زني و دوباره تكرار مي‌كني

«باور نمي‌كنم»

اين جمله را كه گفتي

دست‌هايت را تكان دادي ...

اينبار من مي‌گويم

«فكر ‌كنم

بزرگ شده‌ايم

و به اندازه تمام پاييزها جوجه شمرده‌ايم»

نفس عميقي مي‌كشيم

من سرم روبه آسمان است

و دست‌هايت را

در اوج آرزومندي طلب مي‌كنم ...

 تو باز هم لبخند مي‌زني ....

 

                           دست‌ها      

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 11 تیر1386   توسط ساره گودرزي  | 

 

 

داغ كرده بود

                       براي آنكه حرف خودش را به كرسي بنشاند

                                                                                 يك بسته ذغال خريد ....

 

                                    Yes

      

+ نوشته شده در  یکشنبه 10 تیر1386   توسط ساره گودرزي  | 

 

                                        زمين 

 

روزي زمين به من غريد كه؛ خسته شدم ...

پرسيدم؛ از چه ...؟!

تكاني به خود داد و گفت‌:‌ از بلعيدن اينهمه انسان سياه و ننگين ...

از تكانش، به خود لرزيدم؛ خوب‌ها را نمي‌بيني ؟!

اينبار آرام‌تر شده بود؛ خوب‌ها كه پيش من نمي‌مانند، آنها زود مي‌روند !

پرسيدم؛ و اگر روزي زمين عاري از خوبي شود ...

همراه خشمش آسمان سياه شد؛ اين امكان ندارد،‌ خوبي هميشه مي‌ماند. حتي اگر يك خوب

هم زنده نباشد ...

+ نوشته شده در  شنبه 9 تیر1386   توسط ساره گودرزي  | 

 

                                 سبد خريدم ...  

 

خريد براي خونه، اونهم توي اين دوره و زمونه خيلي باحاله!!!

چرا ...؟!

چند روز پيش تعدادي بن رفاه به دستم رسيد. يك لحظه، وقتي از جلوي فروشگاه شعبه جمهوري رد ميشدم، حس دختر خوب خونه بودن بهم دست داد و از پله‌ها بالا رفتم و بعد از كمي گشت يك سبد چرخدار برداشتم و از هر چه خوردني خوشمزه بود پرش كردم.

وقتي چرخ زدنم تموم شد،‌ در صف صندوق ايستادم و وسايلو يكي يكي روي ميز گذاشتم و خانوم صندوقدار يكي يكي ليست مواد رو به كامپيوترش وارد مي‌كرد؛ ميشه 25 هزار و 200 تومان .... !

حالا بن‌هاي من كلاً، 15 هزار تومن ناقابل بود. پس، يكي يكي اجناسي كه به نظر ضروري نميومدن رو از روي ميز برداشتم و خانوم صندوقدار اونها رو به سبد كناري خودش كه گويا براي اين كار در نظر گرفته شده بود منتقل كرد. به غير از حمل دو كيسه وحستناك سنگين تا خونه و افتادن شونه‌هام با خودم فكر ‌كردم؛ «خريد هم خريدهاي قديم، با 15 هزار تومن مي‌تونستي چه كارا كه بكني،‌ بنده‌هاي خدا پدر و مادرامون حق داشتن وقتي بچه بوديم ما رو با خودشون خيلي به فروشگا‌ه‌ها نمي‌آوردن، چون دل زيبا داشتيم و هر چيز خوشمزه‌اي مي‌ديديم ضميمه چرخ‌دستي مي‌كرديم ... !!!»

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 7 تیر1386   توسط ساره گودرزي  | 

 

يك روز گرم تابستاني كه از خواب بيدار مي‌شي، خنكاي نسيمي صورتتو نوازش مي‌كنه. چشمات كه نيمه‌باز مي‌شن، حركت پرده رو مي‌بيني كه با هر هوي باد دل مي‌ده و برمي‌گرده ...

حس بلند شدن نيست، چشماتو مي‌بندي و به آخرين سطرهاي كتابي فكر مي‌كني كه ديشب خوندي و تصويرش رو توي ذهنت ثبت كردي، يه چيزي آروم آروم از روي پيشونيت پايين مياد، مي‌شه گفت حس قلقلك داري، با حركاتش آروم مي‌شي و دوست داري باز هم بخوابي ...

فكر مي‌كني، خوابي يا يه روياس، اونقدر خوبه كه دلت نمياد، دستتو به سمتش ببري،اما آروم آروم با هر وزش باد پايين و پايين تر مياد، مياد تا مي‌رسه به چونه. حالا! حس عجيبي وسوسه‌ات مي‌كنه بگيريش، هر چي كه هست. دستتو مشت مي‌كني و محكم اونو فشارش مي‌دي ...

انگشت‌هاتو كه باز مي‌كني، به حماقت خودت مي‌خندي، نه رويا بوده و نه خواب، تمام اين حس‌هاي خوب چند ثانيه‌اي متعلق به «پر»ي بود كه همراه باد پيشت آمده بود ...

 

 

                    پر ...               

+ نوشته شده در  دوشنبه 4 تیر1386   توسط ساره گودرزي  | 

 

بي‌خيال راه مي‌رفت، نگاهش به هوا بود و دست‌هايش در جيب. يقه كتش را بالا داده بود، زير بغل از

جزوه و كتاب غلغله‌اي بر پا بود. زيرلب نغمه‌اي زمزمه مي‌كرد، اما نوايش ناشنيدني بود، شايد هم

گوش‌هاي من پر بودند ...

جلوي چهارراه كه رسيد، دست را از جيبش بيرون آورد و به آن خيره ماند. در يك لحظه برق از

چشمهايش گذشت، قدم‌هايش با هر گام تندتر مي‌شد، نفس‌هايش هم. آنقدر تند دويد كه هر آنچه در

دستش بود افتاد، با همه توان مي‌دويد و توجهي به اطراف نداشت.

پشت سرش، روي زمين خم مي‌شوم. كف دست‌هايش را مي‌خوانم. ساعتش بود، با خودم زمزمه

مي‌كنم؛ گويي زمان را گم كرده بود ...

                            

                                         سرعت

      

                           

 

+ نوشته شده در  شنبه 2 تیر1386   توسط ساره گودرزي  | 

 

در برهوت زمان و مكان، جايي ميان زمين و هوا دست و پا مي‌زدم. آنجا كه به قولي بودنش نشاط دنيا بود و عذاب آخرت. راست شنيدن برايم رويا بود يا شايد خيال، اما بود. دست‌هاي گره‌كرده‌ام براي نوشتن هم كم مي‌آورد. فكر و ذهن و نگاهم پر بود از خودخواهي‌هايم،‌ غروري كه من را سرشار نادانسته‌ها و دوري‌ها مي‌كرد. مي‌ديدم اطرافيانم از من سبقت مي‌گرفتند و من دست و پازنان به زمين و هوا بد مي‌گفتم. يك روز عاشق عاشق، فردايش فارغ فارغ ...

حس‌هايم پوچ بودند، حرف‌هايم تو خالي. در ذهنم هيچ چيز نمي‌گنجيد. وقتي تو را هم ديدم، همان حس هميشگي در وجودم ريشه داشت. اهل ضربه و فوت و فن نبودم، اما خود خودم بودم. نخواستم خود تو باشم و با همين ماندگار شدم. در بيست و دومين بهاري كه سالها منتظرش بودم، تق‌تق زدي و با يك سلام شدي ميهمان هميشگي .

.... و من اكنون به بودن مي‌انديشم، به بهانه ها !

                            

                                 نور ...

+ نوشته شده در  جمعه 1 تیر1386   توسط ساره گودرزي  |