تبليغاتX
خاتون

ـ حرف‌هاي ما هنوز ناتمام تا نگاه ميكني وقت رفتن است ـ

 

نمي‌دونم تا حالا براتون پيش اومده فكرهاي جور واجور و عجيب‌ غريب كه اتفاقاً هيچ ربطي هم به هم نداره، به ذهنتون بياد؟!

مثلاً اينكه،‌ الان يه دفعه يكي زنگ بزنه بگه شما يك دستگاه مزدا برنده شديد، چي ميشه!!

اينكه وقتي داخل پاساژ دبي ـ‌ ميدون وليعصر ـ مي‌شم، فكر كنم نكنه مثل اون دختره كه در آهني در رفت و افتاد روي پاش، منم هم ناقص بشم. يا نه، اگه الان تلفن زنگ بزنه و بگه دختر خاله‌ات زودتر از اوني كه فكرشو مي‌كردي، به دنيا اومده چي ميشه. گاهي دوست دارم بعضي آدم‌هايي كه ادعاي فهميدن دارن رو بزنم زمين، اما بعد كه به دليل كاراشون دقت مي‌كنم، دلم براشون مي‌سوزه، شايد توهمه !!!

گاهي خودم رو پشت موتورسيكلت تصور مي‌كنم، در حالي كه به طور حتم كلاه كاسكت سرمه ...

چرخ‌هاي زندگي تند و تند و تند مي‌چرخه، اين فكرها هم كه ول‌كن نيست، مي‌ترسم بالاخره زير چرخ‌هاي زندگي گير كنم، شما هم معتقديد اين افكار خبيثانه است؟! 

                                       

 * نه ديوونه شدم و نه نگران باشيد. اين فكرها عاديه. براي هر كسي پيش مياد!

* فرصت سينما رفتن رو هنوز پيدا نكردم.

* اين روزها تعدادي از مداركم رو گم كردم، درگير اونام.     

+ نوشته شده در  دوشنبه 30 مهر1386   توسط ساره گودرزي  | 

1ـ يك روز ابري كه هوا به نظر دو نفره مياد، پياده‌روي تك‌نفره و نوش جان كردن دود اتوبوس‌هاي درب و داغون اولين چيزيه كه اين صبح دل‌انگيز دودستي و با تموم وجود تقديمت مي‌كنه !

 

2ـ ديرت شده، ساعت رو نگاه مي‌كني. هوس زودگذر يك ربع بيشتر خوابيدن باعث شده به جاي 20 تومان و رفتن به سازمان مطالعات و تحقيقات رسانه‌ها، 500 تومن پياده بشي و ترافيك خيابون‌هاي تهرون سرگردونت كنه و تازه با يك ربع تاخير برسي سر برنامه.

 

3ـ دندون درد،‌ اون هم از نوع مزمن! من تا حالا عصب‌كشي نكردم. از خيلي‌ها درباره چگونگي انجامش سئوال كردم، اما همه يه جوري رفتار مي‌كنن انگار سرطانه (روشون رو برمي‌گردونن و ميگن درد نداره! اما كمي بعد كه فكر ميكنن حواسم نيست، سرشونو تكون ميدن.) اينجوري بهشون ميگم، برام دعا كنين ....

                                          

                                 

* نمي‌دونم چرا كسي باور نمي‌كنه، من چايي دوست ندارم و سالي ماهي يكبار، اون هم از دست بعضيا مي‌خورم!

* اگر كسي آلبوم ترنج محسن نامجو رو شنيده، دوست دارم نظرش رو در اين باره بدونم.

* فيلم پيشنهادي شما براي ديدن چيست؟ «كلاغ‌پر» يا «در شهر خبري نيست! هست» ؟

 

+ نوشته شده در  شنبه 28 مهر1386   توسط ساره گودرزي  | 

امروز بد نديدم،‌ در خبرهايي كه نظرم را جلب كرد، گشت كوتاهي داشته باشم.

 

ـ‌  اوليش مربوط به زرنگي يك عروس خانم نيويوركي است ... (اينجا)

 

ـ خبر بعدي چندان جالب نيست، اما درباره بازي يارانه‌اي در تخريب شيعه است ... (اينجا)

 

ـ‌ خبر جالبي هم درباره راه‌آهن برقي تهران ـ مشهد ... (اينجا)

 

ـ  مطلبي را هم بخوانيد درباره خواب ماهي‌ها ... (اينجا)

 

                              banner        

 

* شايد اين عكس هيچ ربطي به موضوع پست نداشته باشه، اما بنل از بهترين‌كارتون‌هايي بود كه در طول عمرم ديدم. همدلي و همراهي اين حيوانات مثال خوبي براي همكاري بين ما آدمهاست.

 

*نمي‌دونم چرا اين صدا و سيما عادت داره، سريال‌ها و كارتون‌ها تكراري نه چندان جذاب رو صدباره پخش مي‌كنه، اما كارتون‌هايي كه اينقدر مشتاق داره رو نشون نمي‌ده...

 

* مي‌دونم هم به ۱۶۲ زنگ زدم و هم در سايت صدا و سيما اين موضوع رو گفتم، ممنون كه مي‌خواستيد راهنماييم‌ كنيد!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 26 مهر1386   توسط ساره گودرزي  | 

اين هفته، به نام هفته اوليا و مربيان نام‌گذاري شده. هفته‌اي كه قرار است اولياي دانش‌آموزان پس از حضور در جلسه‌هاي مختلف براي حضور در انجمني پرسابقه اما نسبتاً كم‌فعاليت شركت كنند.

صبح امروز، وزير آموزش و پرورش حرف جالبي زد. محمود فرشيدي گفت؛ مادران و پدران بايد به مدارس فرزندان خود بيايند و حتما نبايد براي اطلاع از وضعيت درسي يا ضعيف بودن نمرات به مدرسه بيايند.

متاسفانه اين نگاه در بين دانش آموزان و گاهي اولياي مدرسه وجود دارد كه وقتي پدر يا مادر به مدرسه مي‌آيد، حتما براي سركشي به كارها مي‌آيد و مي‌خواهد مچ‌گيري كند. آنهايي كه ريگي به كفش ندارند، از اين موضوع استقبال مي‌كنند‌، اما گروه ديگر با اخم و ناراحتي از آنها مي‌خواهند نيايند، يا حداقل كمتر بيايند!

 خبرم را در خبرگزاري مهر بخوانيد.

                                 

 

 * امروز صبح كه براي تهيه خبر به مدرسه راهنمايي شهيد صابرين رفته بودم، فرصتي پيدا كردم سري به نوجواني‌ نه چندان دورم بزنم و ميان هياهو و خنده دختران، تجديد خاطرات كنم با همه شادي‌ها،‌ غم‌ها و روزهايي كه آبي و سبز و صورتي و خاكستري بودند در مدرسه راهنمايي مرصع ...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 24 مهر1386   توسط ساره گودرزي  | 

 

بوي عود مي‌آيد، دود خوش بويش فضاي اتاقم را پر كرده. من در تنهايي غريبي هستم. در سكوتي كه مدت‌ها به انتظارش نشسته بودم. ياد و خاطره بر ديوارهاي اتاقم جا خوش كرده، ثانيه بعد از قبلي سبقت گرفت و من هنوز خيره‌ام، خاطرات مرور مي‌كنم و كتاب‌ها را. تو از من دوري اما جايي نزديك من ...

خلوت را گزيده‌ام براي ساعتي، براي دقيقه‌اي ...

زود دير مي‌شود، فكر اين روزها نبوديم وقتي شاد و خندان كوچه باغ‌هاي دربند را پشت سر گذاشتيم و در كنار نرمه برفي ماندن را خواستار شديم ...

 

                                         

 

* اين روزها اين معني رو به شدت مي‌فهمم؛ «كه عشق آسان نمود اول، ولي افتاد مشكل‌ها ...»

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 22 مهر1386   توسط ساره گودرزي  | 

 

براي امامي كه مي‌داند و آگاه است از جزر و مدهايي كه پيش آمده است؛

ـ‌ من اينجا با زبان ساده‌اي مي‌گويم، به عنوان يك شيعه تو را نشناخته‌ام ...

ـ اعتراف مي‌كنم كه براي دانستن ،ظرف‌هاي خاليم پيش از اينها شكسته‌اند ....

ـ التماست مي‌كنم به من معرفت ببخش تا ببينم، تا بفهمم، تا درك كنم، آنچه از دانستنش عاجزم ...

                                  

* مدت‌ها بود كه مي‌خواستم لايق صحبتي با امام عصرم باشم . سعادتي است نشستن و نوشتن براي او. اويي كه ناظر ماست و مي‌بيند كه چگونه هر روز با قلم‌‌هاي سياه و سفيد صفحه‌هاي روزگارمان را خط‌خطي مي‌كنيم ...

و امشب در تنهايي خاطره‌انگيزم، اين آرزو محقق شد . . .

* شايد بگوييد، به قيافت اين حرفا نمي‌خوره، راستي قيافه آدما توي آينه چه جوريه،‌ بهتره يه نگاه كنيم، از خود ديدن تا ديگران ديدن،‌ ببخشيد چند فرسخ فاصله است؟ !

 

+ نوشته شده در  شنبه 21 مهر1386   توسط ساره گودرزي  | 

 لبخندها براي پدر نشانه شادي‌اند

و ناني كه تو به اندازه يك مرغ بريان هوسش را داري

چشمان شادشان برق مي‌زند

 

بي‌خبر از آنند كه بر پدر گذشته است

 

هر چند پشت خميده‌اش بچه‌ها را عذاب مي‌دهد

 

اما حضور گرمش شادي‌بخش خانه‌اي است

 

كه روزي مهر مادر گرمش مي‌كرد

 

دست‌هايشان را ببين

 

و پدر را

 

چه گرم و صميمانه براي كودكانش از جان مايه مي‌گذارد ...

 

                                            

* به پاس زحمات مادران و پدراني كه مشتاقانه براي فرزندانشان جان‌نثاري مي‌كنند ...

     

+ نوشته شده در  سه شنبه 17 مهر1386   توسط ساره گودرزي  | 

 

                              

اين روزها داغ خانواه حاج يونس بر دل خيلي‌ از خانواده‌ها نشسته و از آنجايي كه ايرانيان نقادان بسيار ماهر و زبردستي هستند و در هر زمينه و موضوعي اعم از ورزش، هنر، سياست و... يد طولاني دارند، هر روز صبح در تاكسي، اتوبوس، پياده‌رو يا حتي وسط چهارراه بر سر اين موضوع بحث و بررسي مي‌كنند.

 

به اين ديالوگ‌ها كه صبح امروز در اتوبوس ضبط شد توجه كنيد؛

ـ حاج يونس خبط بزرگي مرتكب شده و بايد سرش را گذاشت لب جوب آب و بريد.

 ـ خوب حاج خانم فتوحي نمي‌بايست مي‌رفت تمام وقت در اداره مشغول مي‌شد، از همه غافل شد.

ـ اصلا اين فيلم مي‌خواهد بگويد زن‌ها كه كار مي‌كنند از زندگي‌شان مي‌مانند، به نظر من چرت است.

ـ تصوير خوبي از آدم‌هاي مذهبي نشان نداده، كي گفته اينجوري هستند؟

ـ خبرنداري خانوم جون، بيا خودم بهت بگم چه خبره !!!

ـ كار ياد دختراي مردم مي‌دن، بره دادگاه، حكم بگيره بره، حالا اين پسره خوب در اومد، اين دختره عاقل بود، اما كدوم دختر و پسري همه اين خوبي‌ها رو مي‌بينن؟

ـ آره، راه نشون مي‌دن ...

آقايي كه با لبخند نه چندان جالب به اين بحث گوش سپرده، هم مي‌گويد:‌ ديديد، رفت حرف دلش را به خانمش زد، همه جا را پر كرد، مگه مي‌شه حرف رو توي دهن اين جماعت نگه داشت ....

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 15 مهر1386   توسط ساره گودرزي  | 

يك صبح پاييزي، دود ماشين، بوق‌هاي نكره، جيغ ترمز، دعواي روزنامه‌فروش و پيرمرد روزنامه‌خوان، پول تاكسي، تصادف اتوبوس، حق عابر پياده، يك بغل كتاب، سعيد شهروز، دعواي راننده، در بستن مسافر، زنگ موبايل، پاره شدن مانتوي خانم مسافر، يكي شبيه محمدرضا گلزار، پاژيرو، چرخاندن فرمان، پاشيدن دود سيگار، روزه‌خواري، يك گردن كلفت، پول خرد ندارم، 100 تومن ديگه بده، خوشگلم اس‌ام‌اس داري ...

 

 

                           

     

* اين روزها هر چه تعداد آدم‌ها بيشتر مي‌شود، هر چه آمار تولد‌ها بالاتر مي‌رود، هر چه به تعداد اتوبوس‌هاي ناوگان حمل و نقل افزوده مي‌شود، هر چه جيب آدم‌ها پرتر مي‌شود، تنهايي‌ها هم روز به روز بيشتر مي‌شود ....

 

         

+ نوشته شده در  شنبه 14 مهر1386   توسط ساره گودرزي  | 

 

                                              خدا    

 

 

خدا اينجاست

 جايي ميان من و تو

حسش مي‌كنم

چتر رحمتش به روي ما باز است

و ما را مي‌نگرد

 

* دعا، دعا، دعا ....

+ نوشته شده در  جمعه 13 مهر1386   توسط ساره گودرزي  | 

 

                             

           

تو اينجايي

در درياي نگاه من

 جايي كه

آبي آسمان را به عاريت گرفته‌ام ...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 12 مهر1386   توسط ساره گودرزي  | 

 

 

روزي كه آسمان ابري باشد

و ابرهاي سياهش باردار باران

به قطره قطره‌هاي آب خواهم گفت

كه من بدترين

بندگان خداوندم ....

+ نوشته شده در  سه شنبه 10 مهر1386   توسط ساره گودرزي  | 

             

                                 كمال تعجب!

چند روزي است،‌ كتابي را شروع به خواندن كرده‌ام با عنوان «كمال تعجب». اين كتاب يادگار مرحوم عمران صلاحي است كه با تلاش پسرش «ياشار» توسط انتشارات پوينده منتشر شده است.

اين كتاب 415 صفحه دارد و اغلب در هر صفحه نوشتاري به يادگار از عمران صلاحي نگاشته شده است. «خاطرات كمال تعجب» نام ستوني در زوزنامه آسيا بود كه نويسنده كتاب در آن خاطرات طنزآميز خود را از دوستان اهل ادبيات با نام مستعار كمال تعجب مي‌نوشت.

اين ستون در خردادماه 84 به پيشنهاد نويسنده پيشكسوت حميد دهقان و اردشير رستمي، همچنين ايرج جمشيدي پايه‌ريزي شد كه مطالب آن را مي‌توان به سه بخش ديده‌ها، شنيده‌ها و خوانده‌ها تقسيم كرد.

خواندن اين كتاب را به همه شما پيشنهاد مي‌كنم ....

* خبر انتشار كتاب را در خبرگزاري كتاب ايران (ايبنا) بخوانيد .

 

+ نوشته شده در  شنبه 7 مهر1386   توسط ساره گودرزي  | 

 و قشنگ‌تر از اميد، شاخه كوچك احساسي است كه تو را در ميان همه آبي‌ها جاري مي‌كند. تويي كه آمده‌اي بماني براي هميشه‌ام ...

شكوه و گلايه را براي بعد بگداريم، براي وقتي نيلوفر آبي را دوست نداريم،‌ وقتي غروب را بي‌صداي يكديگر به سحر هديه مي‌دهيم، وقتي شن‌هاي دريا ما را به موج‌بازي دعوت مي‌كنند. آن رمان كه بازي سرنوشت ما را رو در روي تقدير قرار مي‌دهد ...

 

                            

 

* به دعاهايتان در اين روزها بيش از هر چيز ديگري نيازمندم ...

 

+ نوشته شده در  جمعه 6 مهر1386   توسط ساره گودرزي  | 

 

                           

                        

                                            حال نوشتن نيست ... !

+ نوشته شده در  پنجشنبه 5 مهر1386   توسط ساره گودرزي  | 

 

 همه دارن از حس و حال پاييز ميگن، ولي من ميخوام از زمستون خدا بگم . فصلي كه عاشقشم، اون هم از بچگي. يادم نمي‌ره شب‌هايي كه به اميد ديدن برف به آسمون زل مي‌زدم و به گفته مامان اگه قرمز بود برف مي‌باريد و اگه ابري نبود هيچي نمي‌شد. دوست دارم باز هم توي برفاي خيابون قدم بزنم و برگردم جاي پاهامو روي برفا ببينم. بعد ....                

 

                                      

  

* چي مي‌شد اگه امشب از آسمون برف مي‌باريد؟ چقدر احساسي شد !   

                     

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 3 مهر1386   توسط ساره گودرزي  | 

چند روزي بود با كيبورد منزل مشكل داشتم، دكمه‌هاي «د.ن.ت» را بايد با فشار مضاعف انگشتان آن هم در اين روهاي بي‌رمقي رمضان مي‌زدم. تا اينكه امروز قبل از افطار به صرافت افتادم دليل اين موضوع را بفهمم،‌ بالاخره كلي پول بالايش داده‌ام و بايد حالا حالا برايم كار كند. بالاخره بعد از كلي جان كندن‌، متوجه شدم مقادير بسيار زيادي خرده خوراكي زير كليدها رفته است، موادي از قبيل: دم انگور، خرده‌نان، كنجد، كمي خرده پسته و ... !

و اما نتيجه‌گيري از اين داستان:‌ هيچ وقت جلوي مانيتور رايانه خود تنقلات، شام، صبحانه يا كلا مواد خوراكي مصرف نكنيد ... !

 

 

                              

   

توضيح:

* اين واقعه هيچ ربطي ندارد كه من زياد غذا ميل مي‌كنم و يا خيلي به نظافت وسايلم اهميت نمي‌دهم !

* من خيلي مرتب هستم و فقط گاهي به دليل مشغله زياد حواس‌پرت مي‌شوم!

    

+ نوشته شده در  دوشنبه 2 مهر1386   توسط ساره گودرزي  | 

 

                                        

 

قاصدك در هوا تاب مي‌خورد

و دل من

بي‌تاب رسيدنش بود

انگشت‌هايم نيز

 روي آبي آسمان

با هر وزش باد مي‌چرخيدند

آمد و آمد تا به دستانم رسيد

از آنها هم گذر كرد

و رفت

تا تو از راه آمدي

زودتر از قاصدكت

خوب مي‌داني دوست دارم

تنها خودت قاصد پيام‌هايت باشي ...

 

* توضيح: نمي‌دونم چرا ياد اين شعر رضا صادقي افتادم:‌ قاصدك هان چه خبر آوردي، از كجا از كه خبر آوردي ....؟!

+ نوشته شده در  یکشنبه 1 مهر1386   توسط ساره گودرزي  |