خيلي دلم تنگ شده بود، دستانم را به لبه پنجره تكيه دادم و نگاهم را به كوچه دوختم، كمي بعد چشمانم در آسمان دويد. ستارهاي در كار نبود، ماه هم پشت خرواري ابر خميازه ميكشيد. مايوسانه منتظر نويدي، اميدي، ندايي بودم كه بادي تند، موهايم را آشفته كرد. موهايم را كه پشت گوشم حلقه زدم، نوري در چشمهايم پاشيد. با لبخند سرم را بلند كردم، ستارهمان بالاخره خودش را به ضرب و زور باد از زير يوغ ابر بيرون كشيده بود ...
پيامي داشت، گوش كردم.
پيامم را شنيدي ؟!
* .... Some times I miss my self
* اينجا سوت و كوره ميدونم، كمي فرصت ميخوام واسه بازسازي ...
* لطف خدا هميشه همراهتون، خصوصاً اين شب و روزها كه خدا به دستاي ما نگاه ميكنه ....



