امروز در مراسمي بودم كه «محمد علي بهمني» را ديدم. يك مرد ساده و بيريا كه
تا ديدمش، صداقت غزلهايش در ذهن و خاطرم جاري شد. وقتي با لحن گرم و لهجه جنوبياش
شعر معروف «دريا» را خواند، به قول «طاهره ايبد» به ياد قيصر افتادم و سراپا گوش
شدم تا غزلهايش را مروري دوباره كنم. بي سر و صدا بودن و آرامش اين مرد در برابر
برخي قيل و قال پرستان، چنان جمع را مدهوش كرده بود كه تا ثانيهاي پس از اتمام شعر،
يادمان رفته بود تشويقش كنيم و سكوت فضا با دست يكي از حضار شكسته شد. هر وقت خسته
ميشوم يا در دنياي اطرافم غرق ميشوم، اين مصرع از شعرهايش به ذهنم ميآيد: «گاهي
دلم براي خودم تنگ ميشود ...»
پيشنهاد ميكنم مجموعه شعرهايش را بخوانيد: «گاهي دلم براي خودم تنگ ميشوم»، «نيستان»، «كاسه آب ديوژن، امانم بده» و ...
ـ البته كه جوگير نشدم ...
ـ هفته كتاب و كتابخواني است، كمي كتاب لطفا ...
ـ روزهاي پريشانيم ميگذرند، به سادگي حرفهاي چشمانت، به اميد نگاه گرمت ...


