تبليغاتX
خاتون

ـ حرف‌هاي ما هنوز ناتمام تا نگاه ميكني وقت رفتن است ـ

من خوابم مي‌آمد

يك صبح زود

وقتي خورشيد با تمام توانش سعي مي‌كرد ابرها را كنار بزند

مزه‌اي گس، زبان را به كامم چسبانده بود

و من

به ياد تلخي شب پيش، زبان را به ديواره دندان‌هايم كشيدم

هوا سرد بود

اما تنم

از حرارت بخاري، گر گرفته بود‌

چشم‌هايم را بستم

ناگاه زمزمه كردم:

«روز تلخي خواهد بود

كاش باز هم

بخوابم»

ـ دلم شعر مي‌خواهد ...

ـ مادر جون به بيمارستان رفته، اتاق سي‌سي‌يو ...

ـ روزهاي پايانيست، روزشمارمان به آخر نزديك مي‌شود، مي‌دانم بيشتر از من حواست جمع است ...

+ نوشته شده در  دوشنبه 25 آذر1387   توسط ساره گودرزي  | 

هر سال همين موقع‌ها بود كه همه خانواده مي‌رفتيم دماوند و جمع مي‌شديم خانه باباحاجي. به رسم نذر هر ساله 9 ذي‌الحجه همزمان با روز شهادت مسلم‌ابن عقيل، براي ما رنگ و بوي ديگري داشت. از يك هفته پيش باباحاجي به خانه بچه‌ها زنگ مي‌زد و به آنها تاكيد مي‌كرد كه براي اين مناسبت، يكي دو روز زودتر بيايند. آن روزها مادرجون، سر حال بود و دستش نمي‌لرزيد و نفس كم نمي‌آورد. ريشه‌هايش پر آب نبودند و از درد پا، نمي‌ناليد. باباحاجي از سه روز قبل، سفارش آرد مي‌داد و كنجد و روغن. يكي، دو هفته قبل‌تر هم مي‌سپرد سرشير تازه و عسل اعلاي دماوند را برايش آماده كنند. دو روز قبل از مراسم كه در بين ما نوه‌ها به «قتل مسلم» معروف بود، دخترها و پسرها جمع مي‌شدند خانه باباحاجي و ما نوه‌ها هم كه دلمان براي ديدن هم غنج مي‌زد، براي اين روز كلي نقشه مي‌ريختيم. يك روز مانده به قتل مسلم، تنوري كه باباحاجي گفته بودند در خانه درست كنند، اول تميز و بعد با چوب و كنده پر مي‌شد. بعد يكي دو نفر مي‌‌آمدند كمك مادرجون كه آرد را الك و خمير نان را دست و پا كند. آن موقع بود كه ديگر همه بازي‌هاي دنيا برايمان بي‌رنگ مي‌شد و ما مي‌مانديم و خمير و دست‌هايمان كه به تقليد از خاله سيدآبادي، تكه خميرهاي كوچك را ورز مي‌داديم. مادرجون به هر كداممان يك تكه خمير مي‌داد، بعد ما خميرها را پشت بشقاب‌هاي ميوه‌خوري پهن مي‌كرديم و با وردنه رويش مي‌كشيديم تا پهن شود، گاهي هم با چاقو اطرافش را صاف مي كرديم و از قوطي كنجد برمي‌داشتيم و روي نان مي‌ريختيم. نان‌هاي كوچكمان در نوبت پخت بودند و ما منتظر.

هر سال كه گذشت، وقتي پايمان به مدرسه باز شد و روز به روز بزرگ‌تر شديم. تمام اين زيبايي‌ها جاي خود را به درس و كلاس‌هاي رنگارنگ و كار و مشغولياتي سپردند كه حالا ديگر آنها در اولويت بودند. هر چند مراسم هر سال به رسم معهود برگزار مي‌شود، اما ديگر از آنهمه رنگ و بوي ناب خبري نيست. امروز سي و پنجمين مراسم قتل مسلم در دماوند برگزار شد. از خانواده پنج‌نفري ما، فقط پدر آنجا حاضر بود و از عمه‌ها و عمو‌ها ...

گاهي دلم براي همه صداقت كودكيمان، همه يكرنگي خنده‌هايمان و همه زلالي نگاه‌هايمان تنگ مي‌شود.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

ـ اينروزها كه مي‌گذرد شادم / شادم كه مي‌گذرد اين روزها ـ قيصر ـ

ـ فردا كه مي‌آيد / تو مي‌روي / و اين است رسم زمانه ناجوانمرد ما ... ـ خودم ـ

ـ ديدن تصاوير حجاج و زائران خانه خدا، اينروزها، چشم‌هايم را باراني مي‌كند، نمي‌دانم چرا هوايي شده‌ام !

+ نوشته شده در  دوشنبه 18 آذر1387   توسط ساره گودرزي  | 

باز هم اسفنديار خان مشايي خبرساز شد. ديروز خبرگزاري محترم «فارس»، خبري را درباره سفر جناب مشايي به همراه دوستان و همكاران دفتري و سازماني‌شان به مكه منتشر كرد. اين خبر كه در نوع خود افشاگري محسوب مي‌شد، با استقبال خوبي از سوي مخاطبان و بازديدكنندگان روبرو شد، به طوري كه اغلب بچه‌هاي رسانه‌اي پس از مدتي اين خبر را سينه به سينه نقل مي‌كردند. اما ديروز حوالي ساعت 4 عصر، روابط عمومي سازمان ميراث فرهنگي جوابيه‌اي به اين خبر فارس داد كه در نوع خود جالب است؛


1- سفر جناب آقاي مشايي به عربستان از چند ماه قبل در دستور کار بوده است و نظر به دعوت رسمي دولت عربستان از ايشان طبق اعلام سفارت ايران دولت اين کشور ايام حج را براي انجام اين سفر در نظر گرفت. (چرا كه نه؟! هم فال است و هم تماشا !!)


2- با توجه به احتمال برخي بهره برداري‌هاي خاص تلاش شد که زمان سفر به بعد از ايام حج موکول شود، ليکن سفارت ايران در عربستان با اشاره به دعوت رسمي دولت اين کشور و اهميت اين گونه دعوت ها تغيير زمان سفر را به مصلحت ندانست. (آره زشته! اگه آقا فهد ناراحت بشه، خيلي بد ميشه، سهميه حج پايين مي‌آيد رستوران‌هاي درجه 3 سهم ايراني‌ها مي‌شود و ...)


3- سفر مذکور با تاييد رياست محترم جمهور صورت گرفت و در برنامه سفر ديدار با پادشاه عربستان، وزير کشور، رييس گردشگري، وزير خارجه و ساير مقامات عربستان منظور شده است. (احتمالاً اين بند براي خالي نبودن عريضه آورده شده و تاكيد اين نكته كه بند «پ» رعايت شده است.)


4- دعوتنامه مذکور شامل تعدادي همراه نيز مي شد که در اين رابطه برخي همکاران سازماني آن هم با هزينه شخصي خود حضور دارند و هزينه هاي آنان هيچ گونه ارتباطي با سازمان ندارد. ( ببخشيد، يك سووال
: آن وقت چطور اين سفر كاري است كه هزينه‌ها را خود افراد مي‌پردازند؟!)


5- از آن جا که خبرگزاري محترم فارس با تنظيم و انتشار چنين خبري به صورت ناخواسته موجب شده است که يک سفر مهم و کاملا کاري که نتايج و تبعات مثبتي را از نظر سياسي و ببين المللي براي نظام مقدس جمهوري اسلامي در پي دارد، تحت الشعاع برخي مسائل قرار گيرد اين سازمان حق پيگيري قضايي موضوع را براي خود محفوظ مي داند. (بدون شرح!)
+ نوشته شده در  یکشنبه 17 آذر1387   توسط ساره گودرزي  | 

يه روزايي فكر مي‌كني، خوش‌شانس‌ترين آدم روي زميني؛ آره تو خوش‌شانسي و براي اثبات اين ادعا، ادله‌هاي زيادي رو براي خودت فهرست مي‌كني. دليل‌هايي كه هيچ منطق و چرايي نمي‌تونه اونها رو نفي كنه. تمام اين مقدمه چيني‌ها براي اين بود كه يك بار ديگه به خودم بگم كه؛

«من يكي از خوش‌شانس‌ترين دختراي اين زمينم ...»

ـ تو با مني هر جا برم، عشق تو بند جونمه ...

ـ دلم براي ديدن سريال «آن شرلي» يا همون دختري با موهاي قرمز تنگ شده !

ـ گاهي فكر مي‌كنم خيلي دارم كند و آهسته حركت مي‌كنم، الان از همون وقت‌هاست ؟ 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 7 آذر1387   توسط ساره گودرزي  | 


اسامي برگزيدگان هفتمين جشنواره كتاب و رسانه برتر و دومين جشنواره كتاب و رسانه ملير در حوزه‌هاي مختلف به شرح زير است:

بخش گزارش:

نفر اول: جواد صبوحي به دليل چاپ مطلب «چالشي بر تعيين درجه دماي كتابخواني كشور» از روزنامه قدس

نفر دوم: مشتركا سيدسعيد سعيدي به خاطر گزارش «غسال‌ها هم كتاب مي خوانند» و ساره گودرزي براي مطلب «صرفه‌جويي و مشتري مداري با جست‌وجوي الكترونيك» از خبرگزاري ايبنا

نفر سوم: آناهيد خزير به خاطر گزارش «سفر به تاريخ در گنجينه كتاب‌هاي تاريخي» از خبرگزاري ايبنا

خبر كامل اينجا . عكس‌هاي مربوط اينجا


+ نوشته شده در  شنبه 2 آذر1387   توسط ساره گودرزي  |