هر سال همين موقعها بود كه همه خانواده ميرفتيم دماوند و جمع ميشديم خانه باباحاجي.
به رسم نذر هر ساله 9 ذيالحجه همزمان با روز شهادت مسلمابن عقيل، براي ما رنگ و
بوي ديگري داشت. از يك هفته پيش باباحاجي به خانه بچهها زنگ ميزد و به آنها
تاكيد ميكرد كه براي اين مناسبت، يكي دو روز زودتر بيايند. آن روزها مادرجون، سر
حال بود و دستش نميلرزيد و نفس كم نميآورد. ريشههايش پر آب نبودند و از درد پا،
نميناليد. باباحاجي از سه روز قبل، سفارش آرد ميداد و كنجد و روغن. يكي، دو هفته
قبلتر هم ميسپرد سرشير تازه و عسل اعلاي دماوند را برايش آماده كنند. دو روز قبل
از مراسم كه در بين ما نوهها به «قتل مسلم» معروف بود، دخترها و پسرها جمع ميشدند
خانه باباحاجي و ما نوهها هم كه دلمان براي ديدن هم غنج ميزد، براي اين روز كلي
نقشه ميريختيم. يك روز مانده به قتل مسلم، تنوري كه باباحاجي گفته بودند در خانه
درست كنند، اول تميز و بعد با چوب و كنده پر ميشد. بعد يكي دو نفر ميآمدند كمك
مادرجون كه آرد را الك و خمير نان را دست و پا كند. آن موقع بود كه ديگر همه بازيهاي
دنيا برايمان بيرنگ ميشد و ما ميمانديم و خمير و دستهايمان كه به تقليد از
خاله سيدآبادي، تكه خميرهاي كوچك را ورز ميداديم. مادرجون به هر كداممان يك تكه
خمير ميداد، بعد ما خميرها را پشت بشقابهاي ميوهخوري پهن ميكرديم و با وردنه
رويش ميكشيديم تا پهن شود، گاهي هم با چاقو اطرافش را صاف مي كرديم و از قوطي
كنجد برميداشتيم و روي نان ميريختيم. نانهاي كوچكمان در نوبت پخت بودند و ما منتظر.
هر سال كه گذشت، وقتي پايمان به مدرسه باز شد و روز به روز بزرگتر شديم. تمام
اين زيباييها جاي خود را به درس و كلاسهاي رنگارنگ و كار و مشغولياتي سپردند كه
حالا ديگر آنها در اولويت بودند. هر چند مراسم هر سال به رسم معهود برگزار ميشود، اما ديگر از آنهمه رنگ و بوي ناب خبري نيست. امروز سي و پنجمين مراسم قتل مسلم در دماوند برگزار
شد. از خانواده پنجنفري ما، فقط پدر آنجا حاضر بود و از عمهها و عموها ...
گاهي دلم براي همه صداقت كودكيمان، همه يكرنگي خندههايمان و همه زلالي نگاههايمان
تنگ ميشود.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ـ اينروزها كه ميگذرد شادم / شادم كه ميگذرد اين روزها ـ قيصر ـ
ـ فردا كه ميآيد / تو ميروي / و اين است رسم زمانه ناجوانمرد ما ... ـ خودم
ـ
ـ ديدن تصاوير حجاج و زائران خانه خدا، اينروزها، چشمهايم را باراني ميكند،
نميدانم چرا هوايي شدهام !