خيابون شلوغ بود، اما نه به وسعت امروز. آدمها زياد بودند، آدم بزرگهاش بيشتر. صداي فلوت پيادهرو را پر كرده بود. شاد و شنگول چادر مادر را گرفته بودم، به خيابان كه رسيديم، دستانش را دور دستهايم پيچيد، گرم شدم. دلم دويدن ميخواست، آدمها كمتر شده بودند، حتي بزرگهاشان. به سرم زد، بيقيدي كنم. دستهام رو از دست مادر بيرون كشيدم و دويدم، صدايش در گوشم پيچيد، اما هول شده بودم و قدمهام رو تند تند برميداشتم: «ساره وايسا . . . آروم دختر»
صداي خنده توي سرم ميپيچيد. با دهان باز من هم خنديدم. با اينكه از مادر دور شده بودم، صدايش اما بلندتر ميآمد: «ذليل مرده وايسا ...!»
هميشه از اين جمله بدم ميومد. حس بدي بهم ميداد. احساس ميكردم ميميرم، خيلي بد. كمي بعد پهلو درد گرفتم، اشك توي چشمام حلقه زد. فكر كردم دارم ميميرم، درد كه بيشتر شد، پاهايم تحليل رفت. حس ذليل بودن ميكردم. چشمهايم را بستم و بعد محكم خوردم به چيزي، جايي يا كسي ...
فكر كردم تصادف شده، من هم مردم، آنهم ذليل. از نفرين مادر بدم آمد. بغض كردم؛ «كاش دعايم ميكردي مادر!»
چشمهام را باز كردم، سرش روي صورتم سايه انداخته بود. اخم كردم: «ديدي ذليل مردم؟!»
با دستهايش موهاي پيشانيام را كنار زد: «پاشو ذليل نمرده ... پاشو ...»
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ـ ميبيني! روزها تند و تند و تند ميگذره. حواست هست چند خوان رو پشت سر گذاشتيم ؟
ـ كاشكي هيشكي هيچ وقت نفهمه ما چقدر خوشبخ...
ـ چرا برف نمياد؟!




