تبليغاتX
خاتون

ـ حرف‌هاي ما هنوز ناتمام تا نگاه ميكني وقت رفتن است ـ

شايد نتونم همه شاديمو از بودن كنار تو بيان كنم، اما خوب مي‌دونم كه مي‌توني از چشمام بفهمي كه ميون اينهمه درگيري و دغدغه و كار، چقدر از با هم بودن شادم . . .

ـــــــــــــــــــــــــــــــ 

ـ كامپيوترم خراب شد؛ همه گزارش‌هام عقب افتاد ...

ـ كتاب «دا» مي‌خوانم، تكان‌دهده و عجيب، گاهي نمي‌توانم باور كنم ...

ـ براي نگارش كتاب دست‌نوشته‌هايم، جدي شده‌ام. هر كس راهنمايي‌دارد، گوش شنوا هستم!

+ نوشته شده در  سه شنبه 29 بهمن1387   توسط ساره گودرزي  | 

(پنج‌شنبه) زودتر از هر وقت ديگري براي ديدنت بي‌تابي مي‌كردم، اونقدر بي‌قرار بودم كه بي‌خيال نگاه‌هاي پدرم شده بودم كه با دقت حركات پرهيجانم را زيرچشمي هنگام صبحانه خوردن مي‌پاييد. در مقابل با خودم فكر مي‌كردم، تا چند صباح ديگر با فشردن زنگ در خانه‌مان، خودش ميزبان توست و من كه با شرم آشكار پشت سرش مي‌ايستادم تا آمدنت را نظاره كنم و تو با لبخند و برق چشم‌هايت به ميهماني دلم بيايي ...

بيرون كه آمدم، صبحي سرد و ابري بود. هوا باز هم با من بازي مي‌كرد و من به دغدغه شاد بودن و روزي پرهيجان، با غرور گام‌هايم را بلند بلند برمي‌داشتم و اما روز خوبي بود، پر از هيجان، پر از اميد، پر از آرزوهاي خوب ...

همه چيز در گير و دار خوشيمان پا گرفت و درخشيد و جاودانه شد. در اين ميان ما چه سرمست بوديم ...


                                         ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

ـ چقدر از سوءتفاهم بدم مي‌آيد ...

ـ يك روزهايي حالم گرفته است؛ مثل امروز ...

ـ ديروز خيلي اتفاقي محمدصالح رزم‌حسيني ـ‌كاريكاتوريست ـ را ديدم، روبروي سراي اهل قلم!


+ نوشته شده در  دوشنبه 21 بهمن1387   توسط ساره گودرزي  | 

برف آمد

صبح امروز

وقتي در تاريكي ابرهاي زمستاني

به خيال سحر خوابيده بودم

برف آمد

جايي فراخ و

در مكاني نم‌نم

برف آمد

تند و زود

برف ...

ـــــــــــــــــــــــــــــــ

ـ خيلي خسته شده‌ام از اينهمه كااااار !

ـ ما آدم‌ها گاهي چقدر لوس و بچه مي‌شويم؛ مثل اينروزهاي من ...

ـ كاش مي‌شد عقربه ساعت را با نوك انگشتمان بگيريم و هر وقت دلمان خواست عقب يا جلو ببريم ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 16 بهمن1387   توسط ساره گودرزي  | 

چقدر دلم تنگ شده است براي يك دل سير دركه رفتن و صخره‌هاي دربند را دوتا يكي رد كردن، دلم تنگ شده است براي ليز خوردن روي برف‌هاي يخ‌زده و هول چشم‌هايت براي نيفتادن، دلتنگ شده‌ام براي لحظه‌اي سكوت و پيمان‌نامه نوشتن، دلم براي آرامشي عميق به روي بلنداي تهران، بر فراز همه چراغ‌هاي سوسوزن شهر بي‌تابي مي‌كند . . .


                                       

ـ چند روزي مي‌شود «خاله بازي» بلقيس سليماني توي ذهنم مي‌آيد، بعد از امتحان‌ها، نوبت كتابخواني شده!

ـ پس يادت باشد ديگر «من» و «تو»يي وجود ندارد؛ ما ديگر «ما» شده‌ايم، مدت‌هاست ...

ـ جمله عاشقانه تركه به دوست دخترش: «عزيرم!‌ در صحراي دلم تو تنها شتري ...»

+ نوشته شده در  یکشنبه 13 بهمن1387   توسط ساره گودرزي  | 

انگار همه چي دست به دست هم داده تا بعد از پشت پا زدن به روزها و شب‌هايي كه ستاره تنها سوي چشمامون بود و برج ميلاد نماد دوري‌مون، همه چيز رو به راه بشه. رد شدن از خوان‌ها يكي يكي داره عملي مي‌شه و اين وسط دل‌هامون پر از هراس شيرين رسيدنه ...

اصرار بر زودتر رسيدن، ثمره بي‌تابي‌هايم است، ياغي نشو، حتي اگر گاهي كاسه صبرم لبريز مي‌شود. به قول رضا «ممنونم كه بچه‌بازيامو طاقت مياري ، هر چقدر بد ميشم اما تو نجابت مي‌كني ...»



                                 

ـ اينروزها باز هم صداي تبدار رضا، دلم را قلقلك مي‌دهد ...

ـ ذرت مكزيكي با پنير و قارچ ـ خوراكي مورد علاقه‌ام‌ در اين روزها ـ

ـ در ميان آلودگي هوا، صداي بوق ماشين‌ها و چراغ قرمزها اعصاب را مي‌تركانند. 

+ نوشته شده در  یکشنبه 6 بهمن1387   توسط ساره گودرزي  |