(پنجشنبه) زودتر از هر وقت
ديگري براي ديدنت بيتابي ميكردم، اونقدر بيقرار بودم كه بيخيال نگاههاي پدرم
شده بودم كه با دقت حركات پرهيجانم را زيرچشمي هنگام صبحانه خوردن ميپاييد. در مقابل
با خودم فكر ميكردم، تا چند صباح ديگر با فشردن زنگ در خانهمان، خودش ميزبان
توست و من كه با شرم آشكار پشت سرش ميايستادم تا آمدنت را نظاره كنم و تو با
لبخند و برق چشمهايت به ميهماني دلم بيايي ...
بيرون كه آمدم، صبحي سرد و ابري بود. هوا باز هم با من بازي ميكرد و من به دغدغه
شاد بودن و روزي پرهيجان، با غرور گامهايم را بلند بلند برميداشتم و اما روز خوبي
بود، پر از هيجان، پر از اميد، پر از آرزوهاي خوب ...
همه چيز در گير و دار خوشيمان پا گرفت و درخشيد و جاودانه شد. در اين ميان ما
چه سرمست بوديم ...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ـ چقدر از سوءتفاهم بدم ميآيد ...
ـ يك روزهايي حالم گرفته است؛ مثل امروز ...
ـ ديروز خيلي اتفاقي محمدصالح رزمحسيني ـكاريكاتوريست ـ را ديدم، روبروي
سراي اهل قلم!