تبليغاتX
خاتون

ـ حرف‌هاي ما هنوز ناتمام تا نگاه ميكني وقت رفتن است ـ

... و بالاخره من و ياغي‌ترين همدست شديم، به ياري خدا و مدد ستاره‌ها ...




ـ اين روزها و شب‌ها، باور كرده‌ام كه ستاره زهره هم به شادي‌هايمان حسادت مي‌كند ...

ـ من با تو خوشم، تو خوشي با دل من ...

ـ‌ يا علي گفتيم و عشق آغاز شد...

+ نوشته شده در  شنبه 29 فروردین1388   توسط ساره گودرزي  | 

علاقه‌ام به كتاب‌ و جمع‌آوري كتابخانه‌اي خوب از كتاب‌هاي دوست‌داشتني را مديون دوستاني هستم كه در عرصه‌هاي مختلف زندگي همراهي‌ام كرده‌اند. البته حضور من در خبرگزاري كتاب نيز با آشناييم با دوستان قديمي ارتباط دارد. چند روز پيش دبير سرويسمان موضوعي پيشنهاد كرد درباره كتاب‌هاي كرايه‌اي. يادداشتي نوشته‌ام در اينباره اينجا .

ـ هر وقت دوست داشتم كتابي جديد داشته باشم و ميان درس‌ و كتاب‌هاي مدرسه مجالي پيدا مي‌كردم، مسيرم را از مدرسه به سمت ميدان جمهوري كج مي‌كردم و خود را به كتابفروشي «محمد» مي‌رساندم. قبل از هر چيز نگاهم را به اطلاعيه‌ها و كاغذهاي روي شيشه مي‌دوختم و آن كاغذ كه: كتاب كرايه داده مي‌شود. بعد براي كرايه جديدترين كتاب‌هاي چيده شده  روي پيشخوان وسوسه مي‌شدم. اما بايد به گونه‌اي برنامه‌‌ريزي مي‌كردم كه پول‌‌هايم براي زنگ‌هاي تفريح و خوراكي‌هاي بوفه كم نيايد، از سويي، كتاب‌ مورد علاقه‌ام را هم كرايه كنم ....

+ نوشته شده در  پنجشنبه 27 فروردین1388   توسط ساره گودرزي  | 

و بالاخره ....

فاصله‌هاي ميان من و تو برچيده شد

و

ما شديم

نمي‌گويم به سادگي

چون سختي‌هايش را چشيده‌ايم

ياغي من ...

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

ـ كه عشق آسان نمود اول ...

ـ بهار گرفتگي اينروزها سراغ شما هم آمده است؟!

+ نوشته شده در  یکشنبه 23 فروردین1388   توسط ساره گودرزي  | 

شمع های بیست و چهار سالگی ام را فوت میکنم

در سوسوی نور شمع

و سیاهی چشمانت

چشم هایم را میبندم 

 آرزو میکنم

برای شادی

خوشبختی

و همدستی ..

تو هم

لبخند میزنی

شادی از شادی ام ...

                                          

ـ تعطیلات عید هم تمام شد، باز هم کار و تلاش و زندگی . . .

ـ بهترین سوژه برای یک داستان اجتماعی ...

ـ آرامش شب های پرستاره ...             

+ نوشته شده در  جمعه 14 فروردین1388   توسط ساره گودرزي  | 

اولین پست سال ۱۳۸۸ را از شهر ارومیه می نویسم. در پنجمین روز عید و در جایی که آسمان اینروزها بی تاب بارانی است که شهر را هر از چندگاهی ابری و سیاه و گاهی نمناک می کند. . .

ـ این روزها، شب و روز گاهی به سرعت و چنان به کندی می گذرد که زمان خود را بدجور به رخت می کشد . . .

ـ سوغاتی نداریم، تصادفی وحشتناک و سرعتی که شکر خدا تلفات جانی نداشت ...

ـ سالی ۸۸ سرشار سین سلامتی برایتان باشد. . .

+ نوشته شده در  چهارشنبه 5 فروردین1388   توسط ساره گودرزي  |