با فاطمه بعد از يك چيپس و پنير و ژامبون داغ در كافه بارانداز، نشستهايم دور حوض پارك دانشجو و حرف ميزنيم از گذشتههاي دوري كه وقتي تعريفشان ميكنيم انگار، همين يك ساعت پيش بوده است. با حرارت حرف ميزنيم، ميگوييم، ميخنديم و گهگاهي هم بغض و اشكي ميچكد از گوشه چشممان كه البته ما مجالش نميدهيم.
غرق صحبتيم كه صدايي بچهگانه با لحني به ظاهر معصومانه حرفمان را قطع ميكند: «خاله، مامانم داره سفره حضرت ابوالفضل ميندازه، شما نميخواين كمك كنين؟»
نگاهش ميكنم و خيره ميشوم به پارچهاي سفيد رنگ كه در دستانش تاب ميخورد، پارچه را بازي ميدهد بين انگشتانش و هي ميپيچاند و ميپيچاند و من سكوت كردهام، فاطمه هم. ماندهايم چه جوابي بدهيم كه قبل از من فاطمه پيشدستي ميكند و ميگويد: «نه، كمك نميكنيم...»
پسر با شيرينزباني تلخي، رو به من ميگويد: «دوستتون كمك نكرد خاله، شما هم نميخواين كمك كنين؟ دعاتون ميكنمها سر سفره ...»
يك چيزي ته دلم ميلرزد، وقتي نام ابوالفضل (ع) را بر زبان ميراند، اينبار هم فاطمه جواب ميدهد: «نه، اينم نميخواد كمك كنه، بدون اينكه پول بديم برامون دعا كن...»
سكوت كردهام، زبانم به حرف باز نميشود و وقتي ميرود، خيره خيره به فاطمه ميگويم: چرا از نام ابوالفضل سوءاستفاده ميكنند، اين بچه وقتي بزرگ شود ....