تبليغاتX
خاتون

ـ حرف‌هاي ما هنوز ناتمام تا نگاه ميكني وقت رفتن است ـ

سوت و كور مي‌شود

غار دلم

وقتي

خورشيد از پنجره صبح

غروب مي‌كند

هر روز

                                ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

ـ ۱۴۲ روز تا همدوشي در سرسراي زندگيمان ...

ـ فرنوش خاله سيما ـ بيز بيز ـ ريه‌هاش عفوني شده، بيمارستان بستري شده ني‌ني ...

ـ ذهنم چقدر پر شده از خالي‌هاي مدام زندگي ...

+ نوشته شده در  دوشنبه 27 مهر1388   توسط ساره گودرزي  | 

 تولد باباست امروز. بابا وارد پنجاه و هشتمين سال زندگيش مي‌شود و من بيست و پنجمين پاييز را با پدرم و در خانه پر مهر او پشت سر مي‌گذارم. امشب مي‌خواهيم برايش تولد بگيريم، اما كمي متفاوت‌تر از سال‌هاي قبل، امسال شش تايي دور شمع‌هاي كيكش مي‌نشينيم تا او آن‌ها فوت كند، بعد با لبخند به دوربين بي‌جان و شكلك‌هاي من بخندد.

 بابا برخلاف هم‌سن و سال‌هايش، يا حتي هم‌كلاسي‌هايش كه هنوز هم هر وقت دماوند مي‌رويم آن‌ها را مي‌بيند و به ما نشانشان مي‌دهد؛ شكر خدا، سرحال‌تر است، اگرچه موهاي سپيدش امروز بيشتر از سياهش شده است.

اگرچه دختر بدي برايش بوده‌ام و هميشه با كارهايم اذيتش كرده‌ام و گه‌گاهي صدايش را در آورده‌ام،‌ اما او در مقابل پدري خوب، مهربان و فداكار بوده كه هميشه در قاب چشمانمان، تصوير پدر بزرگواري را داشته كه با هيچ تشر و زودجوشي‌اي تغيير نمي‌كند.

 زياده‌گويي بس است براي مردي كه دعاي خير همگان پشت سرش است به همت توان والايش و دل پاكش ...

پدرم تولدت مبارك ...

+ نوشته شده در  دوشنبه 20 مهر1388   توسط ساره گودرزي  | 

هوا سرد و گرم مي‌شود

به لطف باد و خورشيد

تو اما همچنان معتدلي

مثل هواي خوب بهاري

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

ـ چند روزي است سرم سووت مي‌كشد از اتفاق‌ها و رويدادهايي كه اطرافم رخ مي‌دهد، خدا عاقبت همه رو ختم به خير كنه ايشالا ...

ـ دوستي دارم ۲۸ ساله، دختري پر شر و شور. گاهي به سادگي‌اش و آرامش خيالش غبطه مي‌خورم، هر چند دوست ندارم هيچ گاه!! جاي او در اين اغما باشم.

ـ آنقدر سر به سرم بگذار تا روزي سرما بخوري ...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 15 مهر1388   توسط ساره گودرزي  | 

با فاطمه بعد از يك چيپس و پنير و ژامبون داغ در كافه بارانداز، نشسته‌ايم دور حوض پارك دانشجو و حرف مي‌زنيم از گذشته‌هاي دوري كه وقتي تعريفشان مي‌كنيم انگار، همين يك ساعت پيش بوده است. با حرارت حرف مي‌زنيم، مي‌گوييم، مي‌خنديم و گه‌گاهي هم بغض و اشكي مي‌چكد از گوشه چشممان كه البته ما مجالش نمي‌دهيم.

غرق صحبتيم كه صدايي بچه‌گانه با لحني به ظاهر معصومانه حرفمان را قطع مي‌كند: «خاله، مامانم داره سفره حضرت ابوالفضل مي‌ندازه، شما نميخواين كمك كنين؟»

نگاهش مي‌كنم و خيره مي‌شوم به پارچه‌اي سفيد رنگ كه در دستانش تاب مي‌خورد، پارچه را بازي مي‌دهد بين انگشتانش و هي مي‌پيچاند و مي‌پيچاند و من سكوت كرده‌ام، فاطمه هم. مانده‌ايم چه جوابي بدهيم كه قبل از من فاطمه پيش‌دستي مي‌كند و مي‌گويد: «نه، كمك نمي‌كنيم...»

پسر با شيرين‌زباني تلخي، رو به من مي‌گويد: «دوستتون كمك نكرد خاله، شما هم نميخواين كمك كنين؟ دعاتون مي‌كنم‌ها سر سفره ...»

يك چيزي ته دلم مي‌لرزد، وقتي نام ابوالفضل (ع) را بر زبان مي‌راند، اينبار هم فاطمه جواب مي‌دهد: «نه، اينم نمي‌خواد كمك كنه، بدون اينكه پول بديم برامون دعا كن...»

سكوت كرده‌ام، زبانم به حرف باز نمي‌شود و وقتي مي‌رود، خيره خيره به فاطمه مي‌گويم: چرا از نام ابوالفضل سوءاستفاده مي‌كنند، اين بچه وقتي بزرگ شود ....

+ نوشته شده در  یکشنبه 12 مهر1388   توسط ساره گودرزي  | 

دلم گرفته بود

 از آسمان، از هوا، از زمين

از تو اما نبود

دلم بي‌تاب بود

براي ديدن

براي شنيدن

براي گرماي دستانت زير نور آفتاب

دلم تنگ بود

اما تو

آيا حواست بود؟!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 8 مهر1388   توسط ساره گودرزي  |